*

امروز چهارشنبه ، 25 مهر ماه 1386 ...

امروز ماهگردمونه ...

ماهگردمون مبارک گل من ...

       

 

*

دیشب قبل از خوابیدن خاطرات اولین 25 ام توی ذهنم رژه می رفت ... اولین 25 امی که هر دو تا صبح بیدار بودیم ... یادته؟! ...

و خاطرات 25 ام هایی که برای تبریک گفتن از هم سبقت می گرفتیم ...

 

*

دیروز عصر وسط خیابون ، بعد از اینکه از هم خداحافظی کردیم ، دلم میخواست که بیام دنبالت ، صدات کنم با صدای بغض آلود ، برگردی به طرفم ، توی چشمهام نگاه کنی و ببینی که اشک جمع شده ، بعد دستهات رو باز کنی برام تا بیام توی بغلت ، و همونجا وسط خیابون سرم رو بزارم روی شونه هات و زار زار گریه کنم ...

 

*

دیروز چند دقیقه بعد از جدا شدن ازت ، موقع اذان جلوی مسجد نزدیک خونه مون بودم ... همون مسجدی که صبح روز عید فطر صدای قنوت های نماز عید رو از بلندگو پخش می کرد و هاله ای از صدا از پنجره اتاقم شنیده می شد ... یادته؟! ...

از صدای اذان یخ کردم ... بغض داشت خفه ام می کرد ...

 

*

تا رسیدم خونه مامان گفت لباس هات رو در نیار ، بابا داره میاد که بریم برای خونه جدید پرده سفارش بدیم ...

گشنه ام بود ... اعصابم داغون بود ، اما باید می رفتم ... چون خودم خواسته بودم که همراهشون برم ...

 

*

تمام مسیر هم باز بابا گیر داد به رانندگی من! ... همش می گفت چرا کلاچ رو درست ول نمی کنی!!! ... حوصله دفاع کردن از خودم رو نداشتم! ... فقط گفتم کفشم پاشنه داره ، راحت نیستم باهاش ! ...

بابا بهم گفت وقتی کنار دستت می شینم و تو رانندگی می کنی اعصابم داغون میشه ، از بس عجله داری ! ... و من به این فکر می کنم ، وقتهایی هم که تو کنار من میشینی بد رانندگی می کنم؟! ...

وقتی تو کنارمی من کورم ... هیچی نمی بینم ... کار خداست که تصادف نمی کنیم ! ...

 

*

توی مغازه پرده فروشی وقتی که با مامان آلبوم ها رو نگاه می کردیم همش به این فکر می کردم که یه روزی ، به امید خدا یه روز نزدیک ، من و تو با هم می آییم و مدل ها رو نگاه می کنیم تا برای خونه مون ، برای پنجره های خونه ای که قراره کلبه عشقمون باشه و زندگیمون رو اونجا  ، کنار هم شروع کنیم ، پرده سفارش بدیم ...

 

*

دیشب من با عذاب وجدان خوابیدم ...

 

*

گلم ، عزیز مهربونم  ، ممنون که با حال مریض و سرما خورده میای دنبالم ... و معذرت میخوام از همه ی بد اخلاقی هام ... ببخشید ...