پارسال این موقع تهران نبودی ... یادته؟!
قشم بودی ، برای مامویت کاری ... یادته؟!
اون موقع تالیا داشتی و اونجا آنتن نداشت ... یادته؟!
ماموریتت خیلی طولانی شد ... یادته؟!
هفته ای یکبار ، یا هر 10 روز یکبار فرصت می کردی که به من زنگ بزنی و تماس ها هم خیلی کوتاه بود ... یادته؟!
در مهمونی ای که برای تولدم گرفته بودم نبودی ... یادته؟!
اواسط مهمونی بود که به موبایلم زنگ زدی و بهم تبریک گفتی ... یادته؟!
دلم میخواست پیشم باشی ، جات خیلی خالی بود و این رو بهت گفتم ... یادته؟!
چند روز بعدش تولد خودت بود و باز هم نبودی تا من بهترین ها رو برای تولدت انجام بدم ... یادته؟!
بدترین روزهایی بود که سپری کردم و هر روز برات ایمیل می زدم و کلی دلتنگی و غر غر می کردم ... یادته؟!
جواب ایمیل هام رو از کافی نت خرچنگ های قشم! می دادی ... یادته؟!
وقتی که برگشتی اومدی دیدنم . دراز کشیده بودی ، چراغ رو روشن کردم و بلافاصله گفتی چراغ رو خاموش کن ، نورش چشمم رو میزنه ... یادته؟!
تعجب کردم ، نور مهتابی چشمت رو میزد؟؟؟؟ ، هرچی گفتم چی شده ، جواب درست و حسابی بهم ندادی ... یادته؟!
بعداً خاطرات سفرت رو که برام نوشته بودی خوندم و فهمیدم چه بلایی سرت اومده و خدا چه قدر بهت رحم کرده و کلی از دستت ناراحت شدم که چرا به من زودتر نگفتی ... یادته؟!
پارسال روزهای آخر دی و تقریباً همه روزهای بهمن برام پُر از دلتنگی بود ... یادته؟!
امروز یه سر به آرشیو بلاگم زدم ...
خیلی خاطره ها برام زنده شد ...
تمام لحظه های با هم بودنمون مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد ...
اما این روزها ...
خدا رو شکر می کنم ...
به خاطر داشتنت ...
به خاطر بودنت ...
به خاطر حمایتت ...
به خاطر محبتت ...
به خاطر توجهت ...
عزیز دلم ، عزیز مهربونم ، خیلی دوستت دارم ...
پا به پا و در کنارت حرکت می کنم برای ساختن کلبه عشقمون ...
و لحظه شماری می کنم برای رسیدن به روزی که دست در دست هم وارد کلبه عشقمون بشیم و همه روزهای قشنگی که با هم در موردشون صحبت می کنیم رو با هم بسازیم ...
تـــــــــو امــیـــــــــد منــــــــــی ... بـــــذار مــــــردم بـــــدوننـــــــد
|