افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

 

اونها از چشمهای تو بی خبرند
نمی دونند که نگات نَفَس داره
اونها غافلند که چشم روشنت
توی نور ما
هِ نقره دست داره 

 

نمی دونند تو بهونه منی
معنی شعرهای عاشقونه ای
نمی دونند تو بهونه منی
...

نمی دونند  تو بهونه منی ...
 
* دیروز که برام حرف میزدی ، تونستم بعد از مدتها یه دل سیر نگاهت کنم ...

می دونی ، دیروز چند بار دلم میخواست چشمهات رو ببوسم ...

می دونی ، همش اون عکس پسر کوچولوی مو فرفری (عکس بچگی هات)  که توی اتاقت ، روی میزت گذاشتی و از چشمهاش برق شیطنت میباره ، توی ذهنم می اومد و دلم میخواست محکم بغلت کنم و هی بوست کنم ...

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

پنجشنبه ظهر عزیز مهربون اومد دنبالم که با هم کمی قدم بزنیم و بعد برگردیم خونه .

اول از همه مراسم عشقولانه برگزار شد تا یه کمی دلتنگی هامون مرتفع بشه .

بعدش رفتیم بیمارستان مهراد که من آزمایش خون بدم . (بین خودمون باشه ، من به خاطر یک سری دلایل از بیمارستان مهراد و همه کارکنان قسمت آزمایشگاهش خیلییییییییی متنفرم !)

این آزمایش رو دکتر پوست برام نوشته بود تا مقدار آهن خونم رو بسنجه .

موقعی که اون خانوم بد اخلاقه (که دفعات قبل هم ازم خون گرفته بود و تا دو هفته دستم کبود بود) خواست ازم خون بگیره ، عزیز مهربون اومد نزدیکمون و گفت: "خانومم یه کمی پوستش حساسه و دفعه های قبل دستش کلی کبود شده ، میشه این کش دور دستش رو به موقع باز کنید که دستش کبود نشه؟!"

منم با این حرف عزیز مهربون اینجوری شدم :

بعد از انجام آزمایش قدم زنان به سمت میدان فاطمی اومدیم و توی مسیر یه مغازه ی خیلی گوگولی دیدیم که کلی چیزهای شیک و خاص و قشنگ داشت .

از اون مغازه ی گوگولی 3 تا لیوان فانتزی خیلی خوشگل خریدیم . یکی به شکل جوجه برای مَری بانو (خواهر عزیز مهربون جونم) و 2 تا هم برای نی نی گولوهای آینده مون. لازم به ذکر است که ما اول قرار بود که 6 تا نی نی گولو داشته باشیم ! اما دیدیم که زندگی خرج داره ! برای همین به 2 تا کفایت می کنیم ! یه دختر یه پسر ! که اسم هاشون رو هم انتخاب کردیم ... امیر سیاوش و رعنا . البته این اسمها برای خودشون فلسفه ای دارند که حالا بعدها به وقتش براتون میگم .

آخیییییییی ، عزیز مهربون یه سری جورابهای نوزادی گوگولی هم خریده برای بچه هامون .

روزی که داشتیم اون جورابها رو از پشت ویترین نگاه می کردیم ، عزیز مهربون ازم پرسید که "یعنی اینا اندازه شون میشه؟! کوچیک نیست؟!" ... منم در جواب گفتم که بستگی داره که پاشون به مامانشون بره یا به باباشون .

منم قبل از عید یه مجسمه خیلی عشقولانه از فروشگاه پرنیان (خ ولیعصر ، نرسیده به م تجریش) برای خونه مون خریدم . البته این مجسمه رو عزیز مهربون هنوز ندیده .

حدود 6 ماه پیش این طرح رو به تصویب رسوندیم که از این به بعد هر وقت چیزی رو دیدیم که خوشمون اومد و هر دو پسند کردیم ، بخریمش برای خونه مون .

 

*برای تو ، عزیز مهربونم: وقتی که به اسم صدات میزنم و با عشق جوابم رو میدی و میگی "جان دلم" ، از شدت عشق یادم میره که چی میخواستم بگم .

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

عینک آفتابیش رو نشونم میده و میگه این رو "ش" برای تولدم کادو داده . مارک بلو مارین هست . توی تیراژه قیمت کردم 250 هزار تومن بود .

ازش می پرسم "ش" کیه؟!

میگه دوستِ شوهر مرجانه . مرجان دوستمه . از دانشگاه با هم دوستیم .

ازش می پرسم که تو "ش" رو کجا دیدی؟!

میگه توی مهمونی مرجان . پارسال که با "س" دوست بودم و با هم رفتیم مهمونی مرجان ، اونجا با هم آشنا شدیم .

می پرسم که "ش" چی کاره است؟!

میگه "ش" 30 سالشه و لیسانس عمرانه ، اما توی مرکز خرید آرین مغازه داره و لباس مردونه می فروشه . وضعش خیلی خوبه . یعنی نه که خیلی خوب اما روی پای خودشه . خودش کار کرده و ماشین خریده و مغازه هم مال خودشه . توی مهمونی مرجان وقتی که "س" رفته بود دستشویی ، با "ش" که حرف میزدم بهم گفت تو حیفی با "س" دوستی . اگه یه وقت دوستیتون تموم شد بهم خبر بده . یادت نره ها . منم بهش گفتم باشه . اما تا 2 ماه بعد از بهم خوردن دوستیم با "س" ، "ش" رو ندیدم و حتی بهش زنگ هم نزدم که بگم بهم زدیم . تا اینکه یه روزی رفته بودم مرکز خرید آرین که "ش" من رو دید و ازم سراغ "س" رو گرفت و پرسید که چرا تنهام . منم گفتم بهم زدیم . "ش" خیلی عصبانی شد که چرا من بهش چیزی نگفتم . خلاصه که ازم خواست باهاش دوست بشم . اون موقع من جوابی ندادم تا روز تولدم . مرجان برام تولد گرفته بود و "ش" هم بود . اونجا این عینک رو بهم کادو داد و بازم ازم خواست که با هم دوست بشیم . منم قبول کردم .

خب ...

الان "ش" با دوستش "م" که توی پاساژ ونک مغازه داره رفتند ترکیه که جنس بیاره . "م" خیلی پسر خوبیه ، میخوای با تو دوستش کنم؟! ماشینش هم سوناتا است .

با اخم نگاهش می کنم و میگم تو خجالت نمی کشی همچین حرفی به من میزنی؟! به من چه که ماشینش سوناتاست . این چیزها برای من اصلاً مهم نیست .

ناراحت نشو ، شوخی کردم . میدونم که عزیز مهربون رو با هیچی عوض نمی کنی . میدونی چیه ، "ش" همش از ترکیه زنگ میزنه و میگه یه شلوار دیدم توی زارا . شبیه اون شلوار قهوه ای که داری و براقه و منم دوستش دارم ، شبیه اونه . میخوام برات بگیرمش . یا میگه یه کفش بدون پاشنه مجلسی دیدم توی زارا و میخوام بخرم برات که با همین شلواره بپوشی . منم گفتم "ش" جان زحمت نکش ، اگه چیزی هم برام آوردی من پولش رو باهات حساب می کنم . دستت درد نکنه . وای فیروزه ، نکنه یه وقت پولشون رو ازم بگیره؟!

نه ، بعید می دونم که بگیره . حالا به نظرت این همه داره برات خرج می کنه در عوضش چی ازت میخواد؟! یا هدفش چیه؟!

"ش" بهم میگه اگه تو زن من بودی و اینقدر لاغر بودی اینقدر کتکت میزدم تا به زود غذا بخوری و چاق بشی .

وا! چه جالب! حتماً اینجوری میگه که تو بیشتر غذا بخوری و چاق بشی و بیاد خواستگاریت!

وای نه ، من زن یه مغازه دار بشم؟! نه اصلاً . فامیل چی میگن بهم؟!

مگه مغازه دار چه ایرادی داره؟! مهم فهم و شعور آدمهاست نه شغلشون . "ش" هم که تحصیلکرده است . حالا چه فرقی می کنه که مغازه داشته باشه یا توی یه شرکت کار کنه . تو هم که میگی وضع مالیش بد نیست . الان یه مهندس عمران باید حداقل 10 سال دوندگی کنه تا شاید بتونه یه ماشین بدون قرض و قسط بخره .

می دونی چیه ، من شک دارم که "ش" دانشگاه رفته باشه . باید یه بار بهش بگم مدرکش رو بیاره من ببینم . البته از مرجان و شوهرش پرسیدم ، اونها میگن "ش" دانشگاه رفته . نمیدونم والا .

خب تو اگه قصد ازدواج باهاش نداری چرا دوستی رو شروع کردی؟!

خب من دوست دارم با یه مغازه دار دوست باشم اما نمیخوام یه مغازه دار شوهرم باشه .

فکر دل و احساست رو نمی کنی؟! چند دفعه مگه میشه به یکی دل بست و بعد از دو سال بهم زد؟! وقتی با "الف" بهم زدی یادت رفته چه جوری شده بودی؟! یا وقتی که یا "س" بهم زدی ...

برو بابا! دیگه این چیزها مهم نیست که . "ش" پسر خوبیه . خوب هم خرج می کنه برام . خدا کنه زودتر از ترکیه برگردند .

چرا؟ دلت تنگ شده؟!

نه بابا! حوصله ام سر رفته . زودتر بیاد که این ور و اون ور بریم . پوسیدم توی خونه .

دیگه ساکت میشم و به این فکر می کنم که همیشه طرز تفکر ما دو تا از زمین تا آسمون با هم فرق داشت . هیچ وقت حرفها و استدلالهاش برام قابل قبول نبود ... هیچ وقت !

 

<<    1      2