عینک آفتابیش رو نشونم میده و میگه این رو "ش" برای تولدم کادو داده . مارک بلو مارین هست . توی تیراژه قیمت کردم 250 هزار تومن بود .
ازش می پرسم "ش" کیه؟!
میگه دوستِ شوهر مرجانه . مرجان دوستمه . از دانشگاه با هم دوستیم .
ازش می پرسم که تو "ش" رو کجا دیدی؟!
میگه توی مهمونی مرجان . پارسال که با "س" دوست بودم و با هم رفتیم مهمونی مرجان ، اونجا با هم آشنا شدیم .
می پرسم که "ش" چی کاره است؟!
میگه "ش" 30 سالشه و لیسانس عمرانه ، اما توی مرکز خرید آرین مغازه داره و لباس مردونه می فروشه . وضعش خیلی خوبه . یعنی نه که خیلی خوب اما روی پای خودشه . خودش کار کرده و ماشین خریده و مغازه هم مال خودشه . توی مهمونی مرجان وقتی که "س" رفته بود دستشویی ، با "ش" که حرف میزدم بهم گفت تو حیفی با "س" دوستی . اگه یه وقت دوستیتون تموم شد بهم خبر بده . یادت نره ها . منم بهش گفتم باشه . اما تا 2 ماه بعد از بهم خوردن دوستیم با "س" ، "ش" رو ندیدم و حتی بهش زنگ هم نزدم که بگم بهم زدیم . تا اینکه یه روزی رفته بودم مرکز خرید آرین که "ش" من رو دید و ازم سراغ "س" رو گرفت و پرسید که چرا تنهام . منم گفتم بهم زدیم . "ش" خیلی عصبانی شد که چرا من بهش چیزی نگفتم . خلاصه که ازم خواست باهاش دوست بشم . اون موقع من جوابی ندادم تا روز تولدم . مرجان برام تولد گرفته بود و "ش" هم بود . اونجا این عینک رو بهم کادو داد و بازم ازم خواست که با هم دوست بشیم . منم قبول کردم .
خب ...
الان "ش" با دوستش "م" که توی پاساژ ونک مغازه داره رفتند ترکیه که جنس بیاره . "م" خیلی پسر خوبیه ، میخوای با تو دوستش کنم؟! ماشینش هم سوناتا است .
با اخم نگاهش می کنم و میگم تو خجالت نمی کشی همچین حرفی به من میزنی؟! به من چه که ماشینش سوناتاست . این چیزها برای من اصلاً مهم نیست .
ناراحت نشو ، شوخی کردم . میدونم که عزیز مهربون رو با هیچی عوض نمی کنی . میدونی چیه ، "ش" همش از ترکیه زنگ میزنه و میگه یه شلوار دیدم توی زارا . شبیه اون شلوار قهوه ای که داری و براقه و منم دوستش دارم ، شبیه اونه . میخوام برات بگیرمش . یا میگه یه کفش بدون پاشنه مجلسی دیدم توی زارا و میخوام بخرم برات که با همین شلواره بپوشی . منم گفتم "ش" جان زحمت نکش ، اگه چیزی هم برام آوردی من پولش رو باهات حساب می کنم . دستت درد نکنه . وای فیروزه ، نکنه یه وقت پولشون رو ازم بگیره؟!
نه ، بعید می دونم که بگیره . حالا به نظرت این همه داره برات خرج می کنه در عوضش چی ازت میخواد؟! یا هدفش چیه؟!
"ش" بهم میگه اگه تو زن من بودی و اینقدر لاغر بودی اینقدر کتکت میزدم تا به زود غذا بخوری و چاق بشی .
وا! چه جالب! حتماً اینجوری میگه که تو بیشتر غذا بخوری و چاق بشی و بیاد خواستگاریت!
وای نه ، من زن یه مغازه دار بشم؟! نه اصلاً . فامیل چی میگن بهم؟!
مگه مغازه دار چه ایرادی داره؟! مهم فهم و شعور آدمهاست نه شغلشون . "ش" هم که تحصیلکرده است . حالا چه فرقی می کنه که مغازه داشته باشه یا توی یه شرکت کار کنه . تو هم که میگی وضع مالیش بد نیست . الان یه مهندس عمران باید حداقل 10 سال دوندگی کنه تا شاید بتونه یه ماشین بدون قرض و قسط بخره .
می دونی چیه ، من شک دارم که "ش" دانشگاه رفته باشه . باید یه بار بهش بگم مدرکش رو بیاره من ببینم . البته از مرجان و شوهرش پرسیدم ، اونها میگن "ش" دانشگاه رفته . نمیدونم والا .
خب تو اگه قصد ازدواج باهاش نداری چرا دوستی رو شروع کردی؟!
خب من دوست دارم با یه مغازه دار دوست باشم اما نمیخوام یه مغازه دار شوهرم باشه .
فکر دل و احساست رو نمی کنی؟! چند دفعه مگه میشه به یکی دل بست و بعد از دو سال بهم زد؟! وقتی با "الف" بهم زدی یادت رفته چه جوری شده بودی؟! یا وقتی که یا "س" بهم زدی ...
برو بابا! دیگه این چیزها مهم نیست که . "ش" پسر خوبیه . خوب هم خرج می کنه برام . خدا کنه زودتر از ترکیه برگردند .
چرا؟ دلت تنگ شده؟!
نه بابا! حوصله ام سر رفته . زودتر بیاد که این ور و اون ور بریم . پوسیدم توی خونه .
دیگه ساکت میشم و به این فکر می کنم که همیشه طرز تفکر ما دو تا از زمین تا آسمون با هم فرق داشت . هیچ وقت حرفها و استدلالهاش برام قابل قبول نبود ... هیچ وقت !