دوشنبه 1 مرداد 1386
چشمهایت که به خورشید و طلوع می ماند
غم پنهان و عیان را ، ز دلم می راند
آن شرابی که ز چشمان تو در دل می ریزد
گنهم شویَد و سُکرش به دلم می ماند
بار این راز به چشمان تو بس سنگین است
جز دو چشمت چه کسی راز دلم می داند
رود بار نگهت چون بخزد در جانم
گوهر عشق به دریای دلم می راند
عشق و پاکی و صفا ریخته ای در نگهت
ای طبیبم ، نگهت درد دلم می داند
من نیازم به دو چشمی است که ببینم هر دم
قصه عشق من از لوح دلم می خواند
چون بریزی همه عشقت ز دو چشمت بر "مهر"
داغ صد بوسه ز چشمت به دلم می ماند



