ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

 

تشت خالی رو برمیداره و میاد کنار حوض میشینه ...

نم نم داره بارون میاد ...

دستش رو توی آب میزنه ، آب حوض خیلی سرده ...

لباسها رو داخل تشت پرت می کنه و روشون پودر میریزه ...

بلند میشه میره سراغ کتری آبی که روی گاز گذاشته تا جوش بیاد ...

آب داغ رو داخل تشت میریزه ...

مشغول چنگ زدن به لباسها میشه ...

از داغی زیاد آب آحساس می کنه که پوست دستش در حال کنده شدنه ...

با یه سطل کوچیک مقداری از آب سرد حوض رو داخل تشت میریزه ...

بارون داره تند میشه ...

لباسهای شسته شده رو داخل یه لگن که زیر شیره آبه میریزه ...

یه باریکه آب از شیر میاد و روی لباسها میریزه ...

در کمتر از نیم ساعت لباسها رو میشوره و آب می کشه و پهن می کنه ...

چند تا سطل آب توی حیاط میریزه تا کف ها شسته بشه ...

میاد توی اتاق ...

لباسهاش خیس شده ...

چند دقیقه کنار بخاری می ایسته تا گرم بشه ...

به ساعت نگاه می کنه ...

نزدیکه 7 شده ...

الانه که شوهرش از راه برسه ...

همه چراغها رو روشن می کنه ...

سماور رو روشن می کنه تا جوش بیاد ...

میوه میشوره و داخل ظرف میذاره ...

نقل و پشمک و خرما رو هم توی ظرف های پایه دار میچینه و توی سینی ، کنار دو تا استکان کمر باریک میذاره ...

درب قابلمه رو بلند می کنه تا ببینه مواد توی قابلمه در چه حالی هستند ...

برای شام تاس کباب پخته ...

غذاش حسابی جا افتاده ...

یه مقداری دارچین روی غذا می پاچه و درب قابلمه رو میذاره و شعله گاز رو کم می کنه ...

همه چی حاضره ...

لباسهاش رو عوض می کنه و اون بلوز و دامن آبی آسمانی که روش گلهای آفتابگردون زرد و نارنجی داره رو می پوشه ...

شوهرش همیشه بهش میگه که توی خونه لباسهای با رنگ شاد و زیبا بپوشه ...

موهاش رو مرتب می کنه ...

عطر میزنه ...

صورتش رو آرایش می کنه ...

سماور جوش اومده ...

چای رو دم می کنه ...

سوهان رو برمیداره که ناخن هاش رو تمیز کنه ...

آه از نهادش بلند میشه ...

دو تا از ناخن هاش شکسته ...

با خودش میگه حتماً موقع شستن لباسها شکسته و من نفهمیدم ...

غصه دار میشه ...

شوهرش عاشق پوست نرم دستهاش و ناخنهای کشیده و مرتبشه ...

توی دلش به خاطر شکستن ناخنش به زمین و زمان فحش میده ...

حتی شوهرش رو هم ندامت می کنه و شکستن ناخنش رو گردن اون میندازه ...

بلند بلند با خودش حرف میزنه ...

خب به من چه ، لباسشویی  بخر که من بدبخت مجبور نشم لباسها رو با دست بشورم و ناخنم بشکنه ...

همین جور که مشغوله غر غر کردنه نگاهش توی آینه به برقِ گردن بند طلاش می افته ...

گردن بند رو توی دستش میگیره و آروم روی نگین هاش دست می کشه ...

از حرفهاش پشیمون میشه ...

دلش مثل همیشه، و حتی بیشتر از همیشه پُر از عشق میشه ...

شوهرش چند وقت قبل همه پس اندازشون که برای خریدن لباسشویی کنار گذاشته بودند رو صرف خریدن این گردن بند برای کادوی تولدش کرده بود ...

به خاطر حرفهاش و غر غر هاش خجالت می کشه ...

صدای چرخش کلید توی قفل در و بعد صدای به هم خوردن در میاد ...

صدای شوهرش توی حیات می پیچه ...

خانومم ، کجایی؟! من اومدم ...

توی آینه یه نگاهی به خودش میندازه و دستی روی موهاش می کشه ...

و با قلبی پُر از عشق میره به استقبال شوهرش ...

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

از ایستگاه مترو صادقیه بیرون میام و به طرف ایستگاه اتوبوس ها میرم . سوار اتوبوس های خط خصوصی پونک – حصارک میشم و روی صندلی ردیف سوم از آخر میشینم .

ساعت 4 و 50 دقیقه است .

چند دقیقه بعد 3 تا دختر و 4 تا پسر سوار میشن . پسرها موهاشون رو به طرز عجیبی درست کردند . خانمی که کنار دستم نشسته میگه: نگاه! ، خودش رو مثل میمون درست کرده !

3 تا دختر میان آخر اتوبوس . ردیف پشت سر ردیفی که من نشستم . برای اینکه کنار هم باشند 3 تایی با هم روی یه صندلی 2 نفری میشینند .

صداشون تمام اتوبوس رو پُر کرده و هر تازه واردی نظرش به سمت اونها جلب میشه .

اتوبوس پُر میشه و حرکت می کنه .

بعد از اینکه دعواهاشون سر نشستن تموم میشه شروع می کنند به پچ پچ کردن و بعدش هم با صدای بلند خندیدن .

یکیشون که اسمش نازیلاست میگه: هیس! خفه شید! میخوام به مامانم یه زنگ بزنم ...

-         سلام مامان . خوبی؟ ، چرا ، تا 6 و نیم کلاس دارم . الان آنتراک بین دو تا کلاسمه . با ریحانه و مونا اومدیم چایی بگیریم ... ریحانه گمشو برو چایی بخر تا من تلفنم تموم بشه !

-         ...

-         من اگه با تاکسی بیام تا 8 می رسم . مامان ، ریحانه سلام میرسونه میگه اجازه میدید امروز با اتوبوس های سرویس بیاییم؟! ... نه ریحانه . مامانم اجازه نمیده ... باشه دیگه ، تا 8 میام خونه . خدافظ. .

تلفن تموم میشه و 3 تایی با صدای بلند شروع به خندیدن می کنند و نازیلا میگه خوب پیچوندمش ، اما انگار یه کمی شک کرد .

مونا میگه: بچه ها من به شرطی اومدم باهاتون که فرحزاد رفتیم آلو و لواشک بخوریما .

ریحانه میگه: یه قهوه خونه هم بریم و قلیون بکشیم با بچه ها .

نازیلا که ظاهراً رئیس گروهه میگه: حالا برسیم فرحزاد بعدش تصمیم می گیریم .

ریحانه موبایل نازیلا رو میگیره که به علیرضا زنگ بزنه و ازش اجازه بگیره . میگه با این کار خَرش میکنه .

-         سلام علیرضا . خوبی؟ خسته نباشی عزیزم .

-         ...

-         علیرضاااااااااا من دارم با دوستهام میرم فرحزاد .

-         ...

-         تا 6 و نیم کلاس داشتم اما استاد نیومده بود و کلاس تشکیل نشد .

-         ...

-         من و مونا و نازیلا ، مصطفی ، علی و امید و دوستش .

-         ...

-         نه عزیزم ، جات خیلی خالیه . بدون تو که خوش نمیگذره بهم .

-         ...

-         نمی تونی بیایی؟! به جون خودم من به اصرار بچه ها اومدم ، بدون تو که به من خوش نمیگذره گل من ...

انگار یکی اومده پشت خط و ریحانه به علیرضا میگه:

-         عزیز دلم یکی پشت خطه . فکر کنم مامانه نازیلاست . من دوباره بهت زنگ میزنم . خدافظ .

ریحانه میره سراغ اون یکی خط ...

-         جونم علی؟! بگو ... (علی از قسمت مردانه! اتوبوس زنگ زده به لیدر گروه!)

نازیلا علی میگه دیرش میشه . کی می رسیم؟! چه قدر اونجا می مونیم؟!

نازیلا گوشی رو میگیره و با علی صحبت می کنه . ظاهراً علی و یکی دیگه از پسرها اولین ایستگاه میخوان پیاده بشن . کلی فحشه که نازیلا تقدیم این دو تا می کنه و همچنین لقب لوس و بچه ننه بودن!

بعد از کلی جر و بحث ، اون دو نفر هم موندگار میشن و تلفن قطع میشه .

ریحانه دوباره میخواد به علیرضا جونش زنگ بزنه .

نازیلا میگه تک زنگ بزن تا خودش زنگ بزنه . پول گوشیم زیاد میشه !

ریحانه 3 دفعه تک زنگ میزنه اما علیرضا زنگ نمیزنه . ریحانه میگه مطمئنم که زنگ نمیزنه .

نازیلا گوشی رو میگیره و به علیرضا زنگ میزنه و تظاهر می کنه که صدای علیرضا رو نمیشنوه و با کلی ناز و عشوه میگه : داداشی علیرضا جونمممممم ، الو ، صدات نمیاد . اگه صدای من رو میشنوی میشه یه زنگ بزنی بهم ؟! ... و قطع می کنه .

3 تایی دوباره میخندن . این بار همه مردها بر می گردند و عقب رو نگاه می کنند . صدای خنده ریحانه داره روی اعصابم راه میره . خیلی بد و زشت میخنده .

با خودم فکر می کنم که این کلک ها دیگه قدیمی شده !

حدسم درست بود . علیرضا زنگ نزد و نازیلا دست از پا درازتر دوباره به علیرضا زنگ میزنه .

کلی نازیلا با علیرضا بگو و بخند می کنه ...

مونا به ریحانه میگه: الان داری از حسودی میمیری . مگه نه؟!

ریحانه باز هم از اون خنده های زشت و مسخره اش می کنه و صداش توی همه اتوبوس می پیچه ...

یه خانومی غر میزنه و میگه: خجالتم خوبه والا ، اصلاً ملاحظه بقیه رو نمی کنند .

بالاخره نازیلا از علیرضا میگذره و گوشی رو به ریحانه میده . قرار شده که علیرضا یکی از دوستهاش رو با نازیلا آشنا کنه .

ریحانه گوشی رو میگیره . این دفعه از قربون صدقه رفتن خبری نیست . خیلی سنگین باهاش حرف میزنه .

نازیلا یه چیزی یادش اومده که میخواد از عیلرضا بپرسه و به ریحانه میگه که گوشی رو بده بهش .

ریحانه با حرص میگه: نازیلا کارت داره ، بیا با خواهریت صحبت کن ...

و گوشی جا به جا میشه .

مونا از ریحانه می پرسه: گفتی بیا با خواهریت حرف بزن چی بهت گفت؟!

ریحانه میگه: هیچی ، گفت تو رو خدا گیر نده الان ، شب راجع بهش صحبت می کنیم و توضیح میدم برات. من فقط تو رو دوست دارم .

نازیلا داره با علیرضا صحبت می کنه ... میگه: این دوستت پول داره؟! اهل خرج کردن هست یا نه؟! میشه تیغیدش؟! سه شنبه بیایید دانشگاه ما . بهش بگو که من اهل برنامه ای نیستم ها !!! فقط دوست میشیم با هم . من دوست دخترش نمیشم!!!

نازیلا شماره تلفن دوست علیرضا رو میگیره که بهش زنگ بزنه .

از روی صندلی بلند میشم و از بین خانومهایی که ایستادند و همه نگاهشون به سمت این سه تا دختر هست رد میشم و میرم جلوی در . به عقب اتوبوس یه نگاهی می کنم . و یه آه از روی تاسف می کشم ... چه قدر بین نسلها اختلاف هست ...

از اتوبوس پیاده میشم ...

بارون داره میاد ...

لبخند روی لبم میشینه . با خودم میگم: فرحزاد بهتون خوش بگذره!!!

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

پارسال این موقع تهران نبودی ... یادته؟!

قشم بودی ، برای مامویت کاری ... یادته؟!

اون موقع تالیا داشتی و اونجا آنتن نداشت ... یادته؟!

ماموریتت خیلی طولانی شد ... یادته؟!

هفته ای یکبار ، یا هر 10 روز یکبار فرصت می کردی که به من زنگ بزنی و تماس ها هم خیلی کوتاه بود ... یادته؟!

در مهمونی ای که برای تولدم گرفته بودم نبودی ... یادته؟!

اواسط مهمونی بود که به موبایلم زنگ زدی و بهم تبریک گفتی ... یادته؟!

دلم میخواست پیشم باشی ، جات خیلی خالی بود و این رو بهت گفتم ... یادته؟!

چند روز بعدش تولد خودت بود و باز هم نبودی تا من بهترین ها رو برای تولدت انجام بدم ... یادته؟!

بدترین روزهایی بود که سپری کردم و هر روز برات ایمیل می زدم و کلی دلتنگی و غر غر می کردم ... یادته؟!

جواب ایمیل هام رو از کافی نت خرچنگ های قشم! می دادی ... یادته؟!

وقتی که برگشتی اومدی دیدنم . دراز کشیده بودی ، چراغ رو روشن کردم و بلافاصله گفتی چراغ رو خاموش کن ، نورش چشمم رو میزنه ... یادته؟!

تعجب کردم ، نور مهتابی چشمت رو میزد؟؟؟؟ ، هرچی گفتم چی شده ، جواب درست و حسابی بهم ندادی ... یادته؟!

بعداً خاطرات سفرت رو که برام نوشته بودی خوندم و فهمیدم چه بلایی سرت اومده و خدا چه قدر بهت رحم کرده و کلی از دستت ناراحت شدم که چرا به من زودتر نگفتی ... یادته؟!

پارسال روزهای آخر دی و تقریباً همه روزهای بهمن برام پُر از دلتنگی بود ... یادته؟!

 

امروز یه سر به آرشیو بلاگم زدم ...

خیلی خاطره ها برام زنده شد ...

تمام لحظه های با هم بودنمون مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد ...

اما این روزها ...

خدا رو شکر می کنم ...

به خاطر داشتنت ...

به خاطر بودنت ...

به خاطر حمایتت ...

به خاطر محبتت ...

به خاطر توجهت ...

عزیز دلم ، عزیز مهربونم ، خیلی دوستت دارم ...

پا به پا و در کنارت حرکت می کنم برای ساختن کلبه عشقمون ...

و لحظه شماری می کنم برای رسیدن به روزی که دست در دست هم وارد کلبه عشقمون بشیم و همه روزهای قشنگی که با هم در موردشون صحبت می کنیم رو با هم بسازیم ...

 

   تـــــــــو امــیـــــــــد منــــــــــی ... بـــــذار مــــــردم بـــــدوننـــــــد

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

تو از متن کدوم رویا رسیدی ، که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد

که از رنگِ صدات دریا شکفت و ، نگاه من پُر از رنگین کمون شد

تو از خاموشیِ دلگیر رویا ، صدام کردی ، صدام کردی دوباره

صدا کردی منو از بغضِ مهتاب ، از اندوه گل و اشک ستاره

جمعه 17 آذر با عزیز مهربون رفتیم نمایشگاه مبلمان اداری و خانگی . آخرین روز نمایشگاه بود و حسابی شلوغ . هرچند که ما جوری رفتیم که به شلوغی نخوریم .

نفری 1000 تومان ورودی نمایشگاه بود . بلیط خریدیم اما کسی جلوی ورودی بلیط ها رو کنترل نمی کرد !

از غرفه هایی که پسندیدیم کارت و کاتالوگ گرفتیم . چون در آینده نه چندان دوری قراره که بریم سراغشون تا برای خونه مون خرید کنیم .

به نظرم جای خیلی خوبی رفتیم ، چون با نظر و سلیقه هم آشنا شدیم . و علاوه بر دیدن غرفه ها در مورد خیلی چیزهای دیگه با هم به توافق رسیدیم .

هرکس هر چیزی رو که می پسندید براش دلیل داشت .

در غرفه "کم جا چوب" سرویس اتاق خوابمون رو انتخاب کردیم . از این مدلهایی که جمع میشه و به نظر میاد که قسمتی از کمد دیواریه . نمی دونم اسمش چیه . عزیز مهربون میگه اسمش "تخت کم جا" است و کنارش سه تا کمد لباس و یک میز توالت هم قرار میگیره. البته تکه های دیگه جدا از تخت هست و هرکس بسته به سلیقه اش هر تکه ای رو که بخواد اضافه تر میخره .

البته این انتخاب ، سلیقه عزیز مهربون بود و دلیل های عزیز مهربون برای این انتخاب خیلی منطقی و درست بود . توی این دوره و زمونه که خونه ها همه نقلی و کوچیکه و اتاق ها حداکثر 12 متره ، اگه یه تخت بذاری دیگه هیچ فضای مفیدی باقی نمی مونه .

البته اینم بگم که من اولش کلی به عزیز مهربون غر زدم که از این مدلها دوست ندارم ، جمع و باز کردنش سخته ، عمرشون کمه ، و دلم میخواد که رو تختی های خوشگل برای تختمون بخرم . و عزیز مهربون گفت دلیلی نداره که همیشه تخت رو جمع کنیم ، علت انتخابمون اینه که شاید یه دفعه هوس کردیم روی زمین دراز بکشیم یا بخواهیم دو نفری کنار هم توی اتاقمون نماز بخونیم ، اینجوری فضای اتاق قابل دسترسی هست .

خب راست میگه دیگه . منم قبول کردم .

رنگ دیوارهای اتاق خوابمون قراره سفید با یه هاله ای از سبز مغز پسته ای باشه .

در غرفه های دیگه هم مبل ها رو نگاه می کردیم و با هم تصمیم گرفتیم مبلی بگیریم که یه چیزی بین راحتی و رسمی باشه . چند تا مدل رو دیدیم و پسند کردیم . عزیز مهربون رنگ چوب (قهوه ای تیره) دوست نداره ، منم رنگ روشن رو ترجیح میدم . جالب اینجاست که هر دو هم سراغ سِت های روشن و مبلهایی با پارچه های شاد می رفتیم . و یه میز ناهارخوری کوچیک (حداکثر 6 نفره) هم لازم داریم .

میز تلویزیونِ جالبی ندیدیم ، اما دنبال یه چیز ساده و جمع و جور و شیک هستیم . چون قراره فقط یه تلویزیون 29 اینچ و یه DVD روش قرار بگیره . قصدِ خریدن ضبط چند طبقه ی VCD دار با باندهای بزرگ نداریم . چون می خواهیم یه چیزی بخریم که mp12 هم توش بخونه ! ، قرار شد عزیز مهربون 2 تا باند قوی برای روزهایی که من هوس می کنم آهنگ رو با صدای بلند گوش بدم بخره تا من بتونم زلزله راه بندازم .

دوست دارم 2 تا  بوفه سه گوش هم بخریم که کنج دیوارها باشه و توش وسایل تزئینی بذارم . نمونه اش رو توی نمایشگاه ندیدیم . هر چی دیدیم بوفه های بزرگ و جا گیر بود .

از گلدون های طرح فرفوژه با گلهای مصنوعی و گلدانهای طبیعی برای تزئین خونه مون استفاده می کنیم .

هر دو ترجیح میدیم که کف خونه مون پارکت باشه و برای فضای بین مبل هامون و اتاق ها فرش ستاره کویر یزد ، طرح گلیم بگیریم .

تصمیم گرفتیم به جای خرید یه کامپیوتر (حدود 700 الی 800 هزار تومان) و میز کامپیوتر و لوازم جانبی  (یه چیز خوب و با دوام حداقل 100 هزار تومان) یه لب تاپ بگیریم که هر جایی قابل استفاده باشه .

برای آشپزخونه هم در خریدن میز گرد 4 نفره (اگر آشپزخانه open نبود) ، یخچال و فریزر دو طبقه ی آبشار دار ، گاز 4 شعله (این نظر عزیز مهربونه) یا 5 شعله (این نظر منه) استیل یا لعابی بودنش هنوز قطعی نشده ، ماشین لباسشویی (اصلاً دوست ندارم که لباسشویی توی حمام قرار بگیره)، سرخ کن اولئو کلین ، غذاساز به توافق رسیدیم.

برای ناهار همبرگرهای معروف نمایشگاه رو در یه محیط کاملاً عشقولانه خوردیم . زمانی که ما غذامون رو خوردیم و در حال برگشتن بودیم ، صف های خرید غذا کیلومتری شده بود (وقتی که صف ها رو دیدم ، ایمان آوردم به تصمیم ها و کارهای عزیز مهربون)

خلاصه که یه روز خوب و استثنایی رو با هم گذروندیم و قرار گذاشتیم که با هم یه خونه و زندگی بدون اسراف و تجمل ، شیک ، ساده و کاربردی ، چشم نواز و آرامش بخش بسازیم .

*** خانوم ها و آقایون عزیز:

         لباسهاتون رو بدوزید که تا یکی دو سال آینده عروسیمون دعوتید ***

 

   1      2      3      4    >>