تشت خالی رو برمیداره و میاد کنار حوض میشینه ...
نم نم داره بارون میاد ...
دستش رو توی آب میزنه ، آب حوض خیلی سرده ...
لباسها رو داخل تشت پرت می کنه و روشون پودر میریزه ...
بلند میشه میره سراغ کتری آبی که روی گاز گذاشته تا جوش بیاد ...
آب داغ رو داخل تشت میریزه ...
مشغول چنگ زدن به لباسها میشه ...
از داغی زیاد آب آحساس می کنه که پوست دستش در حال کنده شدنه ...
با یه سطل کوچیک مقداری از آب سرد حوض رو داخل تشت میریزه ...
بارون داره تند میشه ...
لباسهای شسته شده رو داخل یه لگن که زیر شیره آبه میریزه ...
یه باریکه آب از شیر میاد و روی لباسها میریزه ...
در کمتر از نیم ساعت لباسها رو میشوره و آب می کشه و پهن می کنه ...
چند تا سطل آب توی حیاط میریزه تا کف ها شسته بشه ...
میاد توی اتاق ...
لباسهاش خیس شده ...
چند دقیقه کنار بخاری می ایسته تا گرم بشه ...
به ساعت نگاه می کنه ...
نزدیکه 7 شده ...
الانه که شوهرش از راه برسه ...
همه چراغها رو روشن می کنه ...
سماور رو روشن می کنه تا جوش بیاد ...
میوه میشوره و داخل ظرف میذاره ...
نقل و پشمک و خرما رو هم توی ظرف های پایه دار میچینه و توی سینی ، کنار دو تا استکان کمر باریک میذاره ...
درب قابلمه رو بلند می کنه تا ببینه مواد توی قابلمه در چه حالی هستند ...
برای شام تاس کباب پخته ...
غذاش حسابی جا افتاده ...
یه مقداری دارچین روی غذا می پاچه و درب قابلمه رو میذاره و شعله گاز رو کم می کنه ...
همه چی حاضره ...
لباسهاش رو عوض می کنه و اون بلوز و دامن آبی آسمانی که روش گلهای آفتابگردون زرد و نارنجی داره رو می پوشه ...
شوهرش همیشه بهش میگه که توی خونه لباسهای با رنگ شاد و زیبا بپوشه ...
موهاش رو مرتب می کنه ...
عطر میزنه ...
صورتش رو آرایش می کنه ...
سماور جوش اومده ...
چای رو دم می کنه ...
سوهان رو برمیداره که ناخن هاش رو تمیز کنه ...
آه از نهادش بلند میشه ...
دو تا از ناخن هاش شکسته ...
با خودش میگه حتماً موقع شستن لباسها شکسته و من نفهمیدم ...
غصه دار میشه ...
شوهرش عاشق پوست نرم دستهاش و ناخنهای کشیده و مرتبشه ...
توی دلش به خاطر شکستن ناخنش به زمین و زمان فحش میده ...
حتی شوهرش رو هم ندامت می کنه و شکستن ناخنش رو گردن اون میندازه ...
بلند بلند با خودش حرف میزنه ...
خب به من چه ، لباسشویی بخر که من بدبخت مجبور نشم لباسها رو با دست بشورم و ناخنم بشکنه ...
همین جور که مشغوله غر غر کردنه نگاهش توی آینه به برقِ گردن بند طلاش می افته ...
گردن بند رو توی دستش میگیره و آروم روی نگین هاش دست می کشه ...
از حرفهاش پشیمون میشه ...
دلش مثل همیشه، و حتی بیشتر از همیشه پُر از عشق میشه ...
شوهرش چند وقت قبل همه پس اندازشون که برای خریدن لباسشویی کنار گذاشته بودند رو صرف خریدن این گردن بند برای کادوی تولدش کرده بود ...
به خاطر حرفهاش و غر غر هاش خجالت می کشه ...
صدای چرخش کلید توی قفل در و بعد صدای به هم خوردن در میاد ...
صدای شوهرش توی حیات می پیچه ...
خانومم ، کجایی؟! من اومدم ...
توی آینه یه نگاهی به خودش میندازه و دستی روی موهاش می کشه ...
و با قلبی پُر از عشق میره به استقبال شوهرش ...
