سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

تو عشق من هستی

تمام افکارم را درک می کنی

کارهایم را درک می کنی

با تو بودن شادی آور است

پر ز هیجان هستی

نیرومند ، مهربان ، باهوش

راستگو ، با احساس ، و خلاق

تو همانی که زندگیم را به دستانش می سپارم

تو همانی که می خواهم همیشه در کنار او باشم

تو عشق من هستی

دوشنبه 1 مرداد 1386

ساعت هفت و نیم بعد از ظهره ، روی تختم دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم ، " نقطه تسلیم " از " شهره وکیلی " . صفحه 248 هستم . رادیو پیام روشنه و آهنگ " هوای حوا "  با صدای " ناصر عبدالهی " در حال پخشه .

گوشه ی کتابم رو تا میزنم تا نشونه  بشه و یادم نره که کدوم صفحه بودم . کتاب رو میذارم کنار و یه نگاهی به کتابهایی که توی کتابخونه کنار هم و خیلی فشرده به هم چیده شده اند میندازم . یه نگاه سرسری . نگاهم روی 2 تا کتاب ثابت می مونه : " ما می مانیم " ، " خانوم " نوشته ی " مسعود بهنود " .

با خودم فکر می کنم که این 2 تا بهتر از بقیه است .

بلند میشم و در شیشه ای کتابخونه رو باز می کنم و از بین کتابها جداشون می کنم . صفحه اولشون رو نگاه می کنم . اسمم و تاریخی که کتاب رو خریدم ، با روان نویس سبز روی صفحه اول نوشته شده . کتابها رو روی میز تحریرم میذارم .

نگاهم توی اتاق میچرخه تا می رسم به جا نمازم که روی شوفاژه . برش میدارم و بازش می کنم . چادرم رو تا می کنم . یه نگاهی به سجاده میندازم و یاد مهرماه  پارسال می افتم که مامان از مکه اومده بود .

 

موقع تقسیم سوغاتی ها مامان ازم خواست که به سلیقه خودم یکی از سجاده ها رو انتخاب کنم . همه رنگ بود . صورتی ، سبز ، آبی ، قهوه ای . همشون رو نگاه کردم و سجاده ی سبز رو که از همه ساده تر بود انتخاب کردم .

- مامان ، من این رو میخوام . هم رنگش خوبه و هم اینکه خیلی ساده است . دوستش دارم . برش دارم؟!

- به نظر من این صورتیه قشنگ تره ، این رو بردار .

یه نگاهی به سجاده صورتی میندازم و میذارمش کنار سجاده ی سبز و باهم مقایسه شون می کنم .

- نه مامان ، من همین رو میخوام . البته اگه برای کس خاصی در نظر نداریش .

- باشه ، برش دار ، امیدوارم که دیگه یک خط در میون بودن رو کنار بذاری !

سجاده  سبز رو برمیدارم و جا نماز و چادرم رو توش میذارم و جمعش می کنم .

ریشه های سجاده رو مرتب می کنم . همه جاش رو خوب نگاه میکنم . چادر و جا نمازم رو از توش در میارم . سجاده رو تا می کنم و کنار کتابها میذارم . کتابم رو باز می کنم تا خوندن رو ادامه بدم .

ساعت هشت و چهل دقیقه . رادیو پیام همچنان روشنه . موسیقی ملایمی در حال پخشه .

نگاهم روی کتابه ولی حواسم جای دیگه است ... کتاب بفرستم یا سجاده رو؟! ، کدومش بهتره؟! ، نکنه سجاده زیاد داشته باشه و از این استفاده نکنه ...

کتاب همچنان صفحه ی  248!!!

یه حسی داره بهم میگه سجاده ... سجاده ...

بلند میشم و سجاده رو داخل یه کیسه میذارم . از عطری که همیشه استفاده می کنم داخل کیسه میزنم تا سجاده بوی خوب بگیره . در کیسه رو می بندم و کنار میذارمش .

از اتاقم میام بیرون . مامان توی آشپزخونه است .

- مامان ، اون سجاده صورتیه که آوردی بودی از مکه ، به کسی دادی یا داریش هنوز؟!

- نه ، به کسی ندادم . برای چی میخوای؟!

- میشه بدیش بهم . میخوامش . سجاده ی خودم رو میخوام به کسی کادو بدم .

- اون رو که چند ماهه داری استفاده می کنی ، این صورتیه رو بده که نو باشه . زشته  سجاده استفاده  شده کادو بدی .

- نه مامان ، همین سبز رو میخوام بدم . همینی که خودم روش نماز میخونم .

 

و اینجوری شد که من از بین 2 تا انتخاب ، سجاده رو انتخاب کردم و به عنوان یادگاری برات فرستادم و خودم هم از این به بعد روی  سجاده صورتی نماز می خونم .

خیلی خیلی خوشحالم که سجاده رو برات فرستادم . خیلی زیاد . وقتی داشتیم با هم تلفنی صحبت می کردیم و بهم گفتی :" می خواستم بهت بگم که دوست دارم برام سجاده بفرستی ، اما نگفتم و گذاشتم تا بعداً ، سر یه فرصت دیگه بگم بهت ." ، باورت نمیشه که چه قدر خوشحال شدم . احساس پرواز بهم دست داده بود و توی آسمونها سیر می کردم . از انتخابم خیلی راضی و خوشحالم.

گلم ، به شادی و دلخوشی ازش استفاده کنی .

دوشنبه 1 مرداد 1386

امروز یکشنبه است !

امروز بیست و پنجم اردیبهشت ماهه !

امروز پنج ماه تموم شد !

امروز صد و پنجاه و یک روز گذشت !

امروز سه هزار و ششصد و بیست و چهار ساعت گذشت !

امروز دویست و هفده هزار و چهارصد و چهل دقیقه  گذشت !

امروز سیزده میلیون و چهل و شش هزار و چهارصد ثانیه گذشت !

اما ...

اما تو نیستی !

و من به اندازه همه این روزها ، ساعتها ، دقیقه ها و ثانیه ها دلتنگتم !

 

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر

سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

نگهی گمشده در پرده رویایی دور

پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

دوشنبه 1 مرداد 1386

نمی دانم که هستی ؟!
حتی ندیدمت
و نمی شناسم صورتت را
نمی دانم از کجایی

و به که عشق می ورزی
اما ...
من دوستت دارم
مثل بوی اقاقیاهای کوچه مان
برایم آشنایی
مثل اشک برای گونه هایم
و قلبت را حس می کنم
مثل نوازش باران بر کف دستانم

دنیایی که من دوست دارم

بدون عشق خالی است
دنیایی که با هم بخندیم
با هم فریاد زنیم
همه ی ما باشیم
همه ی ما با هم
مرزی نباشد تا ...
قلب هایمان را جدا کند

<<    1      2      3      4      5      6    >>