ساعت هفت و نیم بعد از ظهره ، روی تختم دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم ، " نقطه تسلیم " از " شهره وکیلی " . صفحه 248 هستم . رادیو پیام روشنه و آهنگ " هوای حوا " با صدای " ناصر عبدالهی " در حال پخشه .
گوشه ی کتابم رو تا میزنم تا نشونه بشه و یادم نره که کدوم صفحه بودم . کتاب رو میذارم کنار و یه نگاهی به کتابهایی که توی کتابخونه کنار هم و خیلی فشرده به هم چیده شده اند میندازم . یه نگاه سرسری . نگاهم روی 2 تا کتاب ثابت می مونه : " ما می مانیم " ، " خانوم " نوشته ی " مسعود بهنود " .
با خودم فکر می کنم که این 2 تا بهتر از بقیه است .
بلند میشم و در شیشه ای کتابخونه رو باز می کنم و از بین کتابها جداشون می کنم . صفحه اولشون رو نگاه می کنم . اسمم و تاریخی که کتاب رو خریدم ، با روان نویس سبز روی صفحه اول نوشته شده . کتابها رو روی میز تحریرم میذارم .
نگاهم توی اتاق میچرخه تا می رسم به جا نمازم که روی شوفاژه . برش میدارم و بازش می کنم . چادرم رو تا می کنم . یه نگاهی به سجاده میندازم و یاد مهرماه پارسال می افتم که مامان از مکه اومده بود .
موقع تقسیم سوغاتی ها مامان ازم خواست که به سلیقه خودم یکی از سجاده ها رو انتخاب کنم . همه رنگ بود . صورتی ، سبز ، آبی ، قهوه ای . همشون رو نگاه کردم و سجاده ی سبز رو که از همه ساده تر بود انتخاب کردم .
- مامان ، من این رو میخوام . هم رنگش خوبه و هم اینکه خیلی ساده است . دوستش دارم . برش دارم؟!
- به نظر من این صورتیه قشنگ تره ، این رو بردار .
یه نگاهی به سجاده صورتی میندازم و میذارمش کنار سجاده ی سبز و باهم مقایسه شون می کنم .
- نه مامان ، من همین رو میخوام . البته اگه برای کس خاصی در نظر نداریش .
- باشه ، برش دار ، امیدوارم که دیگه یک خط در میون بودن رو کنار بذاری !
سجاده سبز رو برمیدارم و جا نماز و چادرم رو توش میذارم و جمعش می کنم .
ریشه های سجاده رو مرتب می کنم . همه جاش رو خوب نگاه میکنم . چادر و جا نمازم رو از توش در میارم . سجاده رو تا می کنم و کنار کتابها میذارم . کتابم رو باز می کنم تا خوندن رو ادامه بدم .
ساعت هشت و چهل دقیقه . رادیو پیام همچنان روشنه . موسیقی ملایمی در حال پخشه .
نگاهم روی کتابه ولی حواسم جای دیگه است ... کتاب بفرستم یا سجاده رو؟! ، کدومش بهتره؟! ، نکنه سجاده زیاد داشته باشه و از این استفاده نکنه ...
کتاب همچنان صفحه ی 248!!!
یه حسی داره بهم میگه سجاده ... سجاده ...
بلند میشم و سجاده رو داخل یه کیسه میذارم . از عطری که همیشه استفاده می کنم داخل کیسه میزنم تا سجاده بوی خوب بگیره . در کیسه رو می بندم و کنار میذارمش .
از اتاقم میام بیرون . مامان توی آشپزخونه است .
- مامان ، اون سجاده صورتیه که آوردی بودی از مکه ، به کسی دادی یا داریش هنوز؟!
- نه ، به کسی ندادم . برای چی میخوای؟!
- میشه بدیش بهم . میخوامش . سجاده ی خودم رو میخوام به کسی کادو بدم .
- اون رو که چند ماهه داری استفاده می کنی ، این صورتیه رو بده که نو باشه . زشته سجاده استفاده شده کادو بدی .
- نه مامان ، همین سبز رو میخوام بدم . همینی که خودم روش نماز میخونم .
و اینجوری شد که من از بین 2 تا انتخاب ، سجاده رو انتخاب کردم و به عنوان یادگاری برات فرستادم و خودم هم از این به بعد روی سجاده صورتی نماز می خونم .
خیلی خیلی خوشحالم که سجاده رو برات فرستادم . خیلی زیاد . وقتی داشتیم با هم تلفنی صحبت می کردیم و بهم گفتی :" می خواستم بهت بگم که دوست دارم برام سجاده بفرستی ، اما نگفتم و گذاشتم تا بعداً ، سر یه فرصت دیگه بگم بهت ." ، باورت نمیشه که چه قدر خوشحال شدم . احساس پرواز بهم دست داده بود و توی آسمونها سیر می کردم . از انتخابم خیلی راضی و خوشحالم.
گلم ، به شادی و دلخوشی ازش استفاده کنی .