یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

وقتی که توی تاکسی کنار هم نشستیم و سرم رو روی شونه ات گذاشتم ...

وقتی که دست هامون توی هم گره خورده بود ...

وقتی که آروم دستت رو ناز می کردم ...

وقتی که آروم با انگشتام بازی می کردی ...

وقتی که به روبرو و چراغ راهنمای قرمز نگاه می کردم ...

تنها آرزوم توی اون لحظه این بود که کاش این چراغ قرمز هیچ وقت سبز نشه و به همین حالت بمونیم ...

وقتی که لیموترش رو از بشقاب غذای خودت برداشتی و روی غذام چکوندی ...

وقتی که برام توی بشقابم جوجه کباب گذاشتی ...

وقتی که با نگاهت نازم می کردی و بهم لبخند می زدی ...

همه ی اینها از قشنگ ترین لحظه های عمرم بود ...

توی همه ی این لحظات حمایتت رو احساس می کردم ...

ازت ممنونم . بابت همه چی ازت ممنونم عزیزم ...

در کنارت شادم ، آرومم و به هیچ چیزی فکر نمی کنم جز به لبخند های قشنگ و نگاه نوازشگر و پر مهرت .

دوشنبه 1 مرداد 1386

دوشنبه ...

ساعت چهار ...

من و تو ...

میدان آرژانتین ...

دسته گل میخک مینیاتوری صورتی رنگ ...

کلوچه  شکلاتی لاهیجان ...

یه دونه لاک خیلی خوش رنگ ِ اکلیلی و یه بسته دستمال کاغذی جیبی چشمک ...

نگاه کردن عکسهای دوربین ...

صحبت کردن در مورد کار ...

تاکسی سوار شدن به مقصد میدان هفت تیر ...

میدان هفت تیر ...

میدان ولیعصر ...

من و تو ...

کتاب فروشی انتشارات هاشمی ...

خرید کتاب و دیکشنری ...

قدم زدن در خیابان ولی عصر به سمت پایین ، نرسیده به جمهوری ...

نگاه کردن به مغازه ها ...

صحبت کردن راجع به مدل های کفش ، روسری ، لباس های مردانه ، لباس های زنانه ...

درک مفهوم خاص بودن ...

من و تو ...

کلوچه خوردن ...

قدم زدن ...

میدان ولی عصر ...

تاکسی سوار شدن به مقصد میدان آزادی ...

نشون دادن رنگ مانتویی که میخوام بخرم با کلی شیطونی ...

یادگاری روی دستم ...

دوستت دارم ...

من و تو ...

میدان آزادی ...

ساعت هفت ...

تاکسی سوار شدن به مقصد اکباتان ...

قدم زدن ...

رانی آناناس و آب معدنی ...

تماشا کردن مغازه ها ...

صحبت کردن و خندیدن ...

به به! ، پسر دختر خاله و خانومش ...

تیم فوتبال هنرمندان در حال تمرین در باشگاه راه آهن ...

گرفتن تاکسی تلفنی به مقصد پونک ...

منو با یه بوسه ببر تا ستاره ...

من ...

تو ...

ساعت هشت ...

هنوز هیچی نگذشته دلم برات تنگ شده ...

رفتم ، اما ...

اما دلم پیشت جا مونده ...

خیلی وقته که دیگه دل ندارم ...

نه ، اشتباه گفتم ...

دل دارم ، اونم 2 تا ...

دل من و دل تو ...

نمی دونم ، شاید دل من پیش تو باشه و دل تو هم پیش من ...

می دونی ؟! ...

بودن تو جرات پرواز برای این بال شکسته است ...

هوووووووووووووووومممممممممممممممم ...

 

دوشنبه 1 مرداد 1386

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های! نَپریشی صفای زلفکم را ، دست

آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست ...

لحظه ی دیدار نزدیک است

                                                      " مهدی اخوان ثالث "

دوشنبه 1 مرداد 1386

کیستی که من اینگونه ، به اعتماد ، نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟

احمد شاملو

<<    1      2      3      4      5      6    >>