۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

بعد از ظهر جمعه است .

خواب تا پشت پلکهای هر دوی ما  رسیده است  .

در اتاق صدای "امید" و صدای برخورد قطره های باران  به روی شیشه ی پنجره  شنیده می شود.

و امید  می خواند :

 

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته ، دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره

گریه ام می گیره ...

 

آرام در گوشش زمزمه می کنم : این آهنگ رو همراه امید برام بخون ...

مرا در  آغوش می گیرد و دستهایش را دور تنم حلقه می کند ، با لبخند به چشمانم نگاه می کند و  به نوازش  سرو بازی کردن با موهایم ادامه می دهد.

و با صدای خواب آلود همراه با امید آهنگ را برایم زمزمه می کند .

 

بذار رو سینه ام سرتو ، چشمهای خیس و تَرتو

بذار تا خوب نگات کنم ، بو بکشم پیرهنت رو

بغل کن و بچسب بهم ، بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم ، نزدیک تر از نفَس بهم

 

در آغوشی که برایم امن ترین جای دنیاست خوابیدم . گرمای تنش ، و گرمای دستهایش  را حس می کنم .

صدای نفَسهای منظمش و گرمش را روی پوست صورت و گردنم حس می کنم .

به چهره ی مهربانش نگاه می کنم .

چشمهایش بسته است .

خدایا! ، این آغوش امن و این دستهای مهربان ، گرم و حمایتگر را هیچ وقت از من نگیر .

آرام چشم ها و مژه های بلندش رو می بوسم و خودم را در آغوشش پنهان می کنم .

یک نفس عمیق می کشم ... هوممممممممممم

بوی عطر "Higher Dior" را حس می کنم .

این بو مستم می کند.

سرم  را روی بازویش می گذارم و به صورتش نگاه می کنم .

چشمهایم  کم کم گرم می شود .

خواب به  سراغم آمده ...

و امید  می خواند :

 

ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی

تو عروس شهر افسانه هایی

عاشقت می مونم ، قدر تو رو می دونم

نیاد اون روزی که بی تو بمونم

دوشنبه 1 مرداد 1386

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر می گویم به یادت
ساده و بی آلایش
روان وسبک
و با یک دنیا مهر به وسعتِ بیکران احساسم

** سالگردمان مبارک **

منظومه بلند عشق :

من زخم دلت بودم ، پویای دلم گشتی
مرهم به دلت بستم ، غوغای دلم گشتی
باران دلت بودم ، در کوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحرای دلم گشتی
آنگه که زدم پنجه ، برتار دلت ای دوست
موسیقی جانبخش ، رویای دلم گشتی
از شیشه بنا کردند ، بنیان دل تنگت
چون قصر بلورین ، دنیای دلم گشتی
چون شمع شدی سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنک بزم ، شب های دلم گشتی
صورتگر نوپای ، احوال رخت بودم
چون نقش چلیپای ، دیبای دلم گشتی
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهری ، بر پای دلم گشتی
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اینک
شادم که در این محبس، یارای دلم گشتی
×××××××××××××××××××××
مشتاق دلم بودی ، من باغ دلت گشتم
در کشتی بحر عشق ، سکان دلم گشتی
از هر نفست روحی ، از کالبدم خیزد
انفاس مسیحای ، ایمان دلم گشتی
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ریزد
شیوایی هر شعر ، دیوان دلم گشتی
از نرمی و حسن و لطف، چون شاخ گلی بودی
تک شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتی
ای شیفته جانان ، دیگر به چه می تازی
اینک که تو تک تاز ، میدان دلم گشتی
رفتی و سبوی دل ، خالی ز شرابت شد
می باز بر این تشنه ، باران دلم گشتی
زین شرحه چه ها گویم ، ای شرح زبان من
آغاز دلم بودی پایان دلم گشتی
××××××××××××××××××××
در تیرگی شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتی
گفتی که مرا دریاب ، ای تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بی تاب دلم گشتی
من فاتح دژهای ، دل های کسان بودم
تو فاتح یکتای ، ابواب دلم گشتی
××××××××××××××××××××
آنگاه که پیوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتی
گفتی که برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه که شراب هجر ، ، در جام دلم گشتی
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه می گویی
اینک که تو آغاز و ، فرجام دلم گشتی
گه گاه در اندیشه ، رخسار تو می دیدم
فریاد که رخسار ، مادام دلم گشتی
دیگر مرو از پیشم ، مهمان دل ریشم
پیش آی که چون شهدی ، در جام دلم گشتی
×××××××××××××××××××××××
پایان رهی بودیم ، زین راز شدیم آغاز
بر بال دلم بنشین ، پرواز دلم گشتی
این راز مگو زنهار ، با بی خبران اغیار
گنجینه به دل بسپار ، همراز دلم گشتی
×××××××××××××××××
چون زمزمه ای گشتم ، کارام دلت باشم
آرام دلم بردی ، فریاد دلم گشتی
استاد بدم چندی ، در مکتب من بودی
این رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتی
اکنون که بشد اینسان ، آباده ما ویران
در کوی پریشانی ، میعاد دلم گشتی
××××××××××××××××××××××
گفتی که به شب ها خواب ، از دیده گریزان شد
من خواب دلت گشتم ، بیدار دلم گشتی
گفتی که دوائی کن زین زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بیمار دلم گشتی
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتی که توئی راکب ، افسار دلم گشتی
از مهر چه می خواهی ، ای تشنه این چشمه
انکار همی بودم ، اقرار دلم گشتی

دوشنبه 1 مرداد 1386

عزیز مهربونم ، کم کم داره 365 تا کامل میشه .

یادته ازت پرسیدم که چند تا دوستم داری ، و گفتی یه خرده کمتر از 365 تا ، هوم؟! ، یادته؟!

اون روزهایی که یه دختر بچه ی یخ کرده و تنها و گریون بودم رو یادته؟!

یادته عروسکم تویِ یه دستم بود و دستت توی دست دیگه ام و پشت سرت می دویدم تا بتونم پا به پات راه بیام و عقب نمونم؟!

تو راه می رفتی و من با پاهای سرد و یخ کرده ام دنبالت می دویدم . یادته؟!

یادته که شدم مثل گیاهی که در کنارت تونست رشد کنه و ریشه هاش رو توی زمین محکم کنه؟!

اون روزها رو یادته؟!

چه قدر زود گذشت ، و در عین حال چه قدر طولانی و پر خاطره .

فکر می کنم که الان دیگه اون دختر بچه نیستم ، شدم یه خانوم که دستش حلقه شده توی بازوت و در کنارت قدم برمیداره . آره؟! ، درست میگم؟!

فکر می کنم که الان دیگه اون گیاهی نیستم که بهت تکیه کردم تا رشد کنم و قد بکشم ، دیگه مستقل شدم و به موازاتت اومدم بالا و قد کشیدم و برای خودم شاخه و برگ درست کردم . آره؟! ، درست میگم؟!

عزیز مهربونم ، به خاطر همه ی حمایت هات ازت ممنونم .

دوستت دارم

دوشنبه 1 مرداد 1386

* عزیز مهربون به من :

دُخمَل خوشگله ی مهربون ، تو چی کار کردی که من این همه دوستت دارم؟

منی که غرورم معروفه و به هیچ کسی توجه نمی کردم ، حالا شدی کانون توجه ام .

بودنت تجربه های تازه و شیرین و لطیف برام آورده .

دوستت دارم پاره ی تنم .

 

** من به عزیز مهربون :

تو همه چاره ی من ...

من همه بیچاره ی تو ...

تو همه پاره ی تن ...

تن همه آواره ی تو ...

تو خودت شوق منی ...

شوق منم دیدن تو ...

شاهد اشک منی ...

من مستِ خندیدن تو ...

 

*** من و عزیز مهربون به هم! :

-          فیروزه خیلی نازی ، جدی میگم .

-          ها ، اون وقت اینی که تو گفتی یعنی چه؟!

-          یعنی اینکه وقتی توی بغلمی و دارم نازت می کنم خیلی ناز و خانوم میشی .

-          ها ، یعنی فقط وقتی که توی بغلتم ناز بیدم؟!

-          نه عزیزکم ، تو همیشه برای من نازی .

<<    1      2      3      4      5      6    >>