بعد از ظهر جمعه است .
خواب تا پشت پلکهای هر دوی ما رسیده است .
در اتاق صدای "امید" و صدای برخورد قطره های باران به روی شیشه ی پنجره شنیده می شود.
و امید می خواند :
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته ، دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
گریه ام می گیره ...
آرام در گوشش زمزمه می کنم : این آهنگ رو همراه امید برام بخون ...
مرا در آغوش می گیرد و دستهایش را دور تنم حلقه می کند ، با لبخند به چشمانم نگاه می کند و به نوازش سرو بازی کردن با موهایم ادامه می دهد.
و با صدای خواب آلود همراه با امید آهنگ را برایم زمزمه می کند .
بذار رو سینه ام سرتو ، چشمهای خیس و تَرتو
بذار تا خوب نگات کنم ، بو بکشم پیرهنت رو
بغل کن و بچسب بهم ، بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم ، نزدیک تر از نفَس بهم
در آغوشی که برایم امن ترین جای دنیاست خوابیدم . گرمای تنش ، و گرمای دستهایش را حس می کنم .
صدای نفَسهای منظمش و گرمش را روی پوست صورت و گردنم حس می کنم .
به چهره ی مهربانش نگاه می کنم .
چشمهایش بسته است .
خدایا! ، این آغوش امن و این دستهای مهربان ، گرم و حمایتگر را هیچ وقت از من نگیر .
آرام چشم ها و مژه های بلندش رو می بوسم و خودم را در آغوشش پنهان می کنم .
یک نفس عمیق می کشم ... هوممممممممممم
بوی عطر "Higher Dior" را حس می کنم .
این بو مستم می کند.
سرم را روی بازویش می گذارم و به صورتش نگاه می کنم .
چشمهایم کم کم گرم می شود .
خواب به سراغم آمده ...
و امید می خواند :
ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی
تو عروس شهر افسانه هایی
عاشقت می مونم ، قدر تو رو می دونم
نیاد اون روزی که بی تو بمونم



