۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 مرداد 1386

خلوت شب من و تو ...

دستهات رو به سمتم دراز کردی و صدام زدی : دلبرکم ، بیا پیشم عزیزم ، می خوام برام ناز کنی ، می خوام نازت رو بخرم ، هرچه قدر که ناز کنی خریدارش منم …

مثل بچه ای که از آغوش مادرش دور مونده به سمت دستهات پر می کشم ، توی مهربونی و گرمای دستهات آب میشم . توی آغوشت که آرزوم بود پنهون میشم ...

چند دقیقه به همین حالت میگذره ...

با دستت چونه ام رو می گیری و سرم رو می آری بالا و می گی : خانومی ، توی چشمام نگاه کن ، دلبر من که خجالت نمی کشه ، می کشه؟ ، عسلم خیلی دوستت دارم ...

توی چشمات نگاه می کنم ، عشق و محبت از چشمات موج میزنه . اشک توی چشمام جمع میشه ، با بغض میگم : منم دوستت دارم ، بیشتر از اونی که فکر کنی ...

و دونه های اشک دونه دونه و آروم از روی صورتم لیز می خوره و پایین میاد ...

با مهربونی و به آرومی ، با سر انگشتات دونه های اشک رو از صورتم پاک می کنی و می گی : عزیزم ، نازنینم ، آروم باش ، گریه نکن ...

و پیشونیم رو می بوسی ...

و ادامه میدی : می دونستی که یه دختر خوشگل ایرانی هستی ، موهای به رنگ شبت ، گردن خوش تراش و زیبا ، گونه ها و لب های قشنگ ، چشمهای درشت و عسلی ...

عسلهات رو ببند ...

چشمهام رو می بندم و آروم چشمهام رو می بوسی ...

دستهای گرمت رو می گیرم ، قلبم مثل قلب یه گنجشک داره تند تند میزنه و کم مونده که از توی سینه ام پر بزنه و بیاد بیرون ...

نگات می کنم و میگم : فکر می کردی که یه روزی دختر چشم به راه ، اینجوری بهت دل ببنده و دل و روحش رو بهت ببازه ؟

در جوابم میگی : نازکم ، این روز رو به خواب هم نمی دیدم . من آدم جدی و سرسختی هستم و هر کسی رو به حریمم راه نمیدم . اما دست تورو گرفتم و آوردمت به باغ قلبم ، قلبم رو بهت تقدیم کردم . محبت و عشق و دوست داشتن رو نشونت دادم ، بدون اینکه هیچ نیت بدی توی ذهنم باشه . نشونت دادم که حرف و عملم یکیه . شدی عمرم ، شدی خانومم ، باهات صمیمی بودم ، شاد بودم ، خندیدم ... نمی دونم جایزه ی چی هستی که توی زندگیم وارد شدی ... قبله ی عشق من ... پاداش صالحانم ...

چشمام رو بستم و به حرفهات گوش میدم ...

ازم می پرسی : بهشتم ، به من اعتماد داری ؟ ...

با لبخند میگم : بله عزیزم ، بله گلکم ...

- می خوام که پیشم باشی امشب ، توی آغوشم ...

- من از خدامه ، آغوشت برام امن ترین جای دنیاست که با هیچ چیزی عوضش نمیکنم ...

کنارت دراز می کشم و سرم رو میذارم روی بازوت ...

دستم رو می گیری توی دستت و میذاری روی سینه ات و با دست دیگه ات شروع می کنی به نوازش کردن موهام و میگی :مثل شب میمونه ، دستم توی سیاهی مثل شبش گم میشه ...

توی چشمات نگاه می کنم و میگم : عزیز دلم ، خیلی دوستت دارم ، از حضورت توی زندگیم خیلی خوشحالم ، خیلی ... می خوام تا صبح توی بغلت باشم و از وجودت گرم بشم . توی آغوشت بخوابم تا خود صبح ...خیلی خسته ام ...

سرم رو می بوسی و میگی: بخواب بهشتم ، بخواب ملوسم و با صدای مهربون و قشنگت زیر گوشم می خونی :

بخواب ای خوشه ی خوش رنگ مهتاب *** بخواب دستهای پیچک خسته هستند

بخواب ای خوب هر روز و همیشه *** بخواب ، شب اومده تا پشت شیشه

بخواب ، خواب کبوتر ها سپیده *** صدای خواب میاد از توی بیشه

لالالالالالایی برگ بیدی *** بخواب ای گل ، تو فردا رو چه دیدی

 

و من توی آغوش مهربونت کم کم چشمهام گرم میشه و با خیال راحت به خواب میرم ...

 

**********

احساس می کنم به اندازه ی یه عمر خوابیدم ، یه خواب راحت و بدون دغدغه ...

همه ی خستگی از وجودم رخت بسته . چشمام رو باز می کنم ...

وای ... باورم نمیشه ، توی آغوشت هستم ...

دستت دور بدنم حلقه شده . چشمهات بسته است . خیلی یواش از توی آغوشت میام بیرون و چشمهای قشنگت رو می بوسم ...

چشمهات رو باز میکنی و به روم لبخند میزنی ...

با خجالت بهت سلام میکنم : سلام . صبح به خیر ، ببخش که اذیتت کردم ، دستت خسته شد ...

با همون مهربونی همیشگیت میگی : سلام قبله ی من ، صبحت به خیر . چه اذیتی؟ ، کنارت آروم بودم ، از وجودت لذت بردم . خوب خوابیدی؟ ...

 

**********

کاش این شب هیچ وقت تموم نمی شد ...

کاش خورشید برای این شب هیچ وقت طلوع نمی کرد ...

شبی که به دور از هر گونه شهوت و هوس جسمانی بود ...

شبی که می تونستی کوه مرمر رو فتح کنی و صاحبش باشی ، اما ...

شبی که می تونستی در بهشت رو به روی خودت باز کنی ، اما ...

شبی که می تونستم به قله ی عشق برسم ، اما ...

شبی که روح خسته و داغونم رو درمان کردی ...

شبی که روحم به پرواز در اومد ...

به خاطر همه ی خوبیهات ، همه ی مهربونی هات ، مرسی گلکم ...

دوشنبه 1 مرداد 1386

 

قلب تو قلب پرنده ... پوستت اما پوست شیر

سلام...

با همین واژه ی قشنگ سلام وارد زندگیم شدی...

یه روزی نزدیک شدن بهت رو محال می دونستم ...

اصلا در خیالم هم نمی گنجید که یه روزی بیای و بشی صاحب خونه ی دلم ...

حرفهات همیشه برام درس بود ...

بهترین راهنمایی ها رو در بد ترین وضعیت های روحی برام گفتی ...

اومدی و یه راست رفتی گوشه ی دلم ...

خواستم که بری  ...

خواستم که دلم برای تو باشه ...

واین اجازه رو دادم بهت ...

همین طوری که تو حریمت رو برای من باز گذاشتی ...

همین طور که تو دستم رو گرفتی و منو بردی به باغ قلبت ...

به باغ قشنگ مهربونی ...

حرفهای دیشبت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...

چه دیر اومدی اما ...

اما خیلی زود رفتی ...

زودتر از اون چیزی که فکرشم رو هم بکنم ...

ازم خواهش کردی که افسرده نشم ، اشک نریزم ، بغض نکنم ...

الان که دارم این متن رو می نویسم ، به خاطر ارزشی که برام داری ، بهت میگم چشم ...

اینا آخرین قطره های اشکیه که از چشام میاد ...

باشه ، گریه نمی کنم ...

قشنگی عشق رو باهات احساس کردم ...

معنی واژه ی دوست داشتن رو نشونم دادی ...

فقط حیف شد ...

خیلی حیف ...

افسوس ... صد افسوس ...

قسمت ما به هم نبود ...

این قشنگ ترین چیزیه که می تونم برای راضی کردن خودم بگم ...

دوستت داشتم ، خیلی زیاد ...

دوستت دارم ...

و برات بهترین های این دنیا رو آرزو می کنم ...

خوشبختیت آرزوی منه ...

قدر خودت رو بدون ...

و کلام آخرم اینکه: مواظب خودت باش عزیزم

دوشنبه 1 مرداد 1386

قفس غم ...

تو را من چشم در راهم خسته است ...

تو را من چشم در راهم خیلی دلش گرفته ...

تو را من چشم در راهم ذهنش خیلی درگیره ...

تو را من چشم در راهم آرامشش رو گم کرده ...

تو را من چشم در راهم می خنده اما وقتی که نگاهش میکنی چشمهاش پر از اشکه ، صداش از بغض می لرزه ...

تو را من چشم در راهم از بازی های زندگی ، از امتحانات الهی در تعجبه ...

تو را من چشم در راهم درگیری های احساسی زیادی داره ...

تو را من چشم در راهم دلش می خواد که غم و ناراحتی رو فراموش کنه ...

تو را من چشم در راهم احساس تنهایی می کنه ...

تو را من چشم در راهم از انتظار و چشم به راهی خسته شده ...

تو را من چشم در راهم از دست خودش عصبانیه ...

تو را من چشم در راهم فکر می کنه که تا کی بتونه نقش یه آدم قوی و محکم و بدون غم رو بازی کنه ...

تو را من چشم در راهم فقط یه بار به خدا گله کرد ...

تو را من چشم در راهم همیشه به خاطر قد بلندش خدا رو شکر می کرد اما ... اما این بار ...

تو را من چشم در راهم داره به یه سری تحول فکر میکنه ...

تو را من چشم در راهم دیوونه شده ...

دوشنبه 1 مرداد 1386

می خواست پرنده خوشبختی او باشد اما او برایش قفس ساخت .

خواست در آن قفس لحظه های زیبا بیافریند اما او قفس را تنگ تر کرد .

خواست در آن تنگنا وسعت بودنش را معنا کند اما او روی برگرداند .

پس برخاست ... قفس را شکست و پرواز کرد .

<<    1      2      3      4    >>