خلوت شب من و تو ...
دستهات رو به سمتم دراز کردی و صدام زدی : دلبرکم ، بیا پیشم عزیزم ، می خوام برام ناز کنی ، می خوام نازت رو بخرم ، هرچه قدر که ناز کنی خریدارش منم …
مثل بچه ای که از آغوش مادرش دور مونده به سمت دستهات پر می کشم ، توی مهربونی و گرمای دستهات آب میشم . توی آغوشت که آرزوم بود پنهون میشم ...
چند دقیقه به همین حالت میگذره ...
با دستت چونه ام رو می گیری و سرم رو می آری بالا و می گی : خانومی ، توی چشمام نگاه کن ، دلبر من که خجالت نمی کشه ، می کشه؟ ، عسلم خیلی دوستت دارم ...
توی چشمات نگاه می کنم ، عشق و محبت از چشمات موج میزنه . اشک توی چشمام جمع میشه ، با بغض میگم : منم دوستت دارم ، بیشتر از اونی که فکر کنی ...
و دونه های اشک دونه دونه و آروم از روی صورتم لیز می خوره و پایین میاد ...
با مهربونی و به آرومی ، با سر انگشتات دونه های اشک رو از صورتم پاک می کنی و می گی : عزیزم ، نازنینم ، آروم باش ، گریه نکن ...
و پیشونیم رو می بوسی ...
و ادامه میدی : می دونستی که یه دختر خوشگل ایرانی هستی ، موهای به رنگ شبت ، گردن خوش تراش و زیبا ، گونه ها و لب های قشنگ ، چشمهای درشت و عسلی ...
عسلهات رو ببند ...
چشمهام رو می بندم و آروم چشمهام رو می بوسی ...
دستهای گرمت رو می گیرم ، قلبم مثل قلب یه گنجشک داره تند تند میزنه و کم مونده که از توی سینه ام پر بزنه و بیاد بیرون ...
نگات می کنم و میگم : فکر می کردی که یه روزی دختر چشم به راه ، اینجوری بهت دل ببنده و دل و روحش رو بهت ببازه ؟
در جوابم میگی : نازکم ، این روز رو به خواب هم نمی دیدم . من آدم جدی و سرسختی هستم و هر کسی رو به حریمم راه نمیدم . اما دست تورو گرفتم و آوردمت به باغ قلبم ، قلبم رو بهت تقدیم کردم . محبت و عشق و دوست داشتن رو نشونت دادم ، بدون اینکه هیچ نیت بدی توی ذهنم باشه . نشونت دادم که حرف و عملم یکیه . شدی عمرم ، شدی خانومم ، باهات صمیمی بودم ، شاد بودم ، خندیدم ... نمی دونم جایزه ی چی هستی که توی زندگیم وارد شدی ... قبله ی عشق من ... پاداش صالحانم ...
چشمام رو بستم و به حرفهات گوش میدم ...
ازم می پرسی : بهشتم ، به من اعتماد داری ؟ ...
با لبخند میگم : بله عزیزم ، بله گلکم ...
- می خوام که پیشم باشی امشب ، توی آغوشم ...
- من از خدامه ، آغوشت برام امن ترین جای دنیاست که با هیچ چیزی عوضش نمیکنم ...
کنارت دراز می کشم و سرم رو میذارم روی بازوت ...
دستم رو می گیری توی دستت و میذاری روی سینه ات و با دست دیگه ات شروع می کنی به نوازش کردن موهام و میگی :مثل شب میمونه ، دستم توی سیاهی مثل شبش گم میشه ...
توی چشمات نگاه می کنم و میگم : عزیز دلم ، خیلی دوستت دارم ، از حضورت توی زندگیم خیلی خوشحالم ، خیلی ... می خوام تا صبح توی بغلت باشم و از وجودت گرم بشم . توی آغوشت بخوابم تا خود صبح ...خیلی خسته ام ...
سرم رو می بوسی و میگی: بخواب بهشتم ، بخواب ملوسم و با صدای مهربون و قشنگت زیر گوشم می خونی :
بخواب ای خوشه ی خوش رنگ مهتاب *** بخواب دستهای پیچک خسته هستند
بخواب ای خوب هر روز و همیشه *** بخواب ، شب اومده تا پشت شیشه
بخواب ، خواب کبوتر ها سپیده *** صدای خواب میاد از توی بیشه
لالالالالالایی برگ بیدی *** بخواب ای گل ، تو فردا رو چه دیدی
و من توی آغوش مهربونت کم کم چشمهام گرم میشه و با خیال راحت به خواب میرم ...
**********
احساس می کنم به اندازه ی یه عمر خوابیدم ، یه خواب راحت و بدون دغدغه ...
همه ی خستگی از وجودم رخت بسته . چشمام رو باز می کنم ...
وای ... باورم نمیشه ، توی آغوشت هستم ...
دستت دور بدنم حلقه شده . چشمهات بسته است . خیلی یواش از توی آغوشت میام بیرون و چشمهای قشنگت رو می بوسم ...
چشمهات رو باز میکنی و به روم لبخند میزنی ...
با خجالت بهت سلام میکنم : سلام . صبح به خیر ، ببخش که اذیتت کردم ، دستت خسته شد ...
با همون مهربونی همیشگیت میگی : سلام قبله ی من ، صبحت به خیر . چه اذیتی؟ ، کنارت آروم بودم ، از وجودت لذت بردم . خوب خوابیدی؟ ...
**********
کاش این شب هیچ وقت تموم نمی شد ...
کاش خورشید برای این شب هیچ وقت طلوع نمی کرد ...
شبی که به دور از هر گونه شهوت و هوس جسمانی بود ...
شبی که می تونستی کوه مرمر رو فتح کنی و صاحبش باشی ، اما ...
شبی که می تونستی در بهشت رو به روی خودت باز کنی ، اما ...
شبی که می تونستم به قله ی عشق برسم ، اما ...
شبی که روح خسته و داغونم رو درمان کردی ...
شبی که روحم به پرواز در اومد ...
به خاطر همه ی خوبیهات ، همه ی مهربونی هات ، مرسی گلکم ...



