دوشنبه 1 مرداد 1386

نمی خواستم آن لحظه برسد . برای همین وقتی حواسش نبود ، رفتم عقربه های ساعت روی دیوار را مقداری بر عکس چرخاندم تا او گذشت واقعی زمان را متوجه نشود و بیشتر در کنارم بماند.

چند ساعتی گذشت . با تاریک شدن اتاق ، کلید برق را زدم .

با روشن شدن لامپ وسط اتاق ، او هم از جایش بر خاست و گفت:"دیگر باید بروم." و من در حالیکه به ساعت روی دیوار اشاره می کردم ، گفتم:"کجا می روی؟! هنوز که وقت هست."

 گفت:"مرا ببخش ، بیشتر از این نمی توانم اینجا بمانم . قول داده ام به محض تاریک شدن هوا برگردم."

خیلی ناراحت بودم . دیگر کاری از دستم بر نمی آمد . فقط حسرت می خوردم که ای کاش حالا حالاها هوا تاریک نمی شد .

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>