بعد از ظهر جمعه وقتی که اعضای خونه رفتن تا یه کم استراحت کنند و خونه غرق سکوت شد ... منم توی تختم دراز کشیدم و لحاف لایکوی صورتی ای رو که با هم خریدیمش رو تا زیر گلوم بالا کشیدم ...
یه اس ام اس بهت زدم و گفتم که دوست دارم توی یه روز بارونی مثل امروز با هم بریم بیرون ... من دستم رو دور بازوت حلقه کنم و با هم قدم بزنیم ، حرف بزنیم و عشقولانه بشیم ...
مروز خاطرات توی اون سکوت ، خیلی می چسبید ...
من و تو تا قبل از اولین دیدارمون خیلی چیزها در مورد هم می دونستیم و انگار سالهاست که با هم آشناییم ...
ماه ها بود که از آشنایی مون گذشته بود اما تا اون روز فرصتی برای دیدارمون پیش نیومده بود ...
بهتره که بگم فرصت اش پیش اومده بود اما خودمون نخواسته بودیم ... یه روز من نمی خواستم ، یه روز تو نمی خواستی ، یه روز هر دو نمی خواستیم ، و بالاخره یه روز هر دو خواستیم ...
لحظه ی دیدار نزدیک است ...
اومدی جلوی محل کار دنبالم ...
همون شرکتی که از طریق یکی از دوستانت من رو بهشون معرفی کرده بودی ...
ساعت چهار بهم اس ام اس زدی که سر کوچه منتظرتم ...
به محض اینکه از پله های ساختمون شرکت اومدم پایین دیدمت ...
با یه دسته گل میخک مینیاتوری سر خیابون منتظرم بودی ...
یه نفس عمیق کشیدم و به سمت ات اومدم ...
داشتی با لبخند نگاهم می کردی ...
نگاهت کردم ، برام دست تکون دادی ...
اینقدر از دیدنت ذوق داشتم که نیش ام تا بناگوش باز بود ...
و اون روز میدون آرژانتین شد میدون محبوب من ...
اون روزی که از میدون آرژانتین رفتیم ولیعصر و از میدون ولیعصر تا جمهوری پیاده رفتیم ...
پیاده رفتیم ، از خودمون حرف زدیم ، مغازه ها رو نگاه کردیم ، در مورد سلیقه هامون توی خرید صحبت کردیم ...
برام از شمال یه بسته بزرگ کلوچه شکلاتی سوغاتی آورده بودی ...
من گشنه ام بود ، نهار نخورده بودم ...
دوباره مسیر رفته رو برگشتیم ...
اینبار در حال کلوچه خوردن ...
از ولیعصر اومدیم تا آزادی ...
تمام مدتی که توی تاکسی نشسته بودیم دستم توی دستت بود ...
پشت یه چراغ قرمز توی انقلاب سرم رو گذاشتم روی شونه ات ...
آروم با انگشتت صورتم رو ناز می کردی ...
برای اولین بار دلم میخواست که ساعتها چراغ قرمز بمونه ...
نه ، دلم میخواست زمان بایسته و من و تو تا ابد توی همین حالت بمونیم ...
از آزادی رفتیم اکباتان ...
از یه مغازه 2 تا رانی پرتقال خریدیم ...
بین بلوک ها و توی بازارچه قدم زدیم و رانی خوردیم ...
اون روزها خستگی برای من و تو معنا نداشت ...
دل کندن از هم سخت بود ...
بالاخره راضی شدم که برم خونه ...
برام آژانس گرفتی ...
موقع خداحافظی بغض ام گرفته بود ...
برام دست تکون دادی و بوس فرستادی ...
و اون روز طعم اون رانی پرتقال به یاد موندنی شد برام ...
اون روزی که با هم قدم زنان رفتیم تا پارک ساعی ...
یادته من آجیل آورده بودم؟! ...
من برای تو و تو برای من پسته و بادوم کاغذی پوست ، و به هم تعارف می کردیم ...
اون روزها مثل الان از سر و کول ات بالا نمی رفتم ...
یعنی هنوز خجالت می کشیدم و یخ ام باز نشده بود ...
اون روز برای اولین بار دستم رو دور بازوت حلقه کردم و گرمای تن ات رو حس کردم ...
و از همون روز دستهامون توی هم گره خوردند تا همیشه ... برای همیشه ...
و اون روز پارک ساعی شد پارک محبوب من ...
اون روزی که از پارک ساعی تا ولیعصر پیاده رفتیم ...
قرار بود نهار با هم باشیم ...
کلی رستوران توی مسیرمون بود اما نمی دونم چرا هیچ کدوم دلچسبمون نبود ...
بالاخره یه رستوران رو انتخاب کردیم ...
رستوران پیام ...
یه جای دنج کنار پنجره پیدا کردیم و سفارش غذا دادیم ...
غذا خوردیم ، حرف زدیم ...
نگاهت مهربون بود ... مثل همیشه و همراه با لبخند ...
و اون روز رستوران پیام شد رستوران پر خاطره ی من ...
یاد اون روزی افتادم که کلی صغری و کبری چیدم توی خونه تا اجازه بدن من فرداش با ماشین برم سر کار ...
و بالاخره صغری و کبری چیدن ها جواب داد ... من با ماشین اومدم سر کار ...
قرار بود ساعت سه و نیم بیام میدون ونک دنبالت ...
از ساعت دو و نیم رفتم پیش آقای رئیس و گفتم که امتحان فاینال زبان دارم و باید ساعت سه برم که به امتحان برسم ...
ساعت سه از شرکت اومدم بیرون ...
چند دقیقه زودتر ازت رسیدم به میدون ونک ...
کمی بالاتر یه جای مناسب پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم تا بیای ...
زنگ زدم که ببینم کجایی ...
و بالاخره اومدی ...
یه روز بود ندیده بودمت ... اما به اندازه یک سال دلم برات تنگ شده بود ...
سرما خورده بودی ... من دیروز برات کمپوت آناناس آورده بودم که ببری خونه و بخوری ...
همون کمپوت آناناس رو با یه دربازکن و دو تا چنگال آورده بودی که با هم بخوریم ...
رفتیم خیابون آرارات ... یه جای خلوت زیر سایه چند تا درخت ماشین رو پارک کردم ...
کمپوت رو باز کردی ، یه چنگال به من دادی و یه چنگال رو هم خودت برداشتی ...
با کلی خنده و شیطنت کمپوت آناناس رو خوردیم ...
مزه اون کمپوت آناناس با همه کمپوت های آناناسی که خورده بودم فرق داشت ...
شیرین بود ... شیرین از عشق ما ...
و اون روز طعم آناناس شد مزه و طعم محبوب من ...
پ.ن: به احتمال خیلی زیاد ادامه خواهد داشت ...
