Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ، گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

* باید دختر باشی تا بدانی پدر لطیف‌ترین موجود عالم است.
تا دختر نباشی نمی‌بینی دستی - هیچ دستی، در هر حالی - حق ندارد با عصبانیت صورت تو را بنوازد، حتی اگر پدر باشد...
باید دختر باشی تا ته دل‌ات قرص باشد که هیچ‌وقت جای دست پدر روی صورت‌ات نخواهد افتاد مگر به نوازش ! ...
        

           
              

* باید پدر باشی تا بدانی دختر عزیزترین موجود عالم است.
تا پدر نباشی نمی‌توانی درک کنی دختر داشتن افتخار پدر است.
باید دختر ِ پدر باشی تا احساس غرور کنی...

           

               
       

* باید پدر-دختر باشید تا بدانید چه شگفتی‌هایی دارد این عالم!
چه عزیز است اخم تلخ پدر و ناز دختر...
چه نازک است دل پدر که طاقت دیدن اشک دختر را ندارد.
باید پدر-دختر باشید؛ باید پدر-دختر باشید !!! 

              

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391ساعت 12:48 توسط فیروزه نظرات (8)

      

از دستِ تو نیست ، دلِ من از گریه پُره ...

                

      

- سلام ... خیلی وقته که ننوشتم! از خودم . از خودمون . از زندگی مون . از همه چی ... راستش اصلاً دست و دلم به نوشتن نمیره! حتی نوشته های آرشیو رو هم می خونم خنده ام میگیره! از نوشته هام خنده ام میگیره! ... پیر شدم انگاری!

            

- عزیز مهربون نیست! از اول هفته رفته ماموریت ...

اولین باره بعد از ازدواجمون که اینقدر طولانی دوریم از هم . دلم براش تنگ شده . این روزها به نظرم خیلی طولانی و دیر میگذره ... هرچند که من مهمون خونه مامان هستم و بهم بد نمیگذره اما خوب دلم تنگ شده دیگه!  

           

- احساس افسردگی شدید می کنم . با یه تلنگر کوچیک بغض می کنم و اشکهام منتظر یه بهونه هستند که سرازیر بشن ... حتی به شدت کم تحمل و پرخاشگر شدم . دست خودم نیست! ...

   

- فوت پدرم خیلی ضربه سخت و سنگینی بود برامون . هر کسی یه جوری توی لاک خودش رفته . بی پدری درد سنگینیه . اونم پدری مثل پدر من که مثل یه کوه محکم حامی و پشتمون بود ...

دلم خیلی میسوزه . برای رفتن خیلی زود بود . تازه وقتش بود که ثمره یه عمر کار و تلاش و زحمتش رو ببینه . تازه وقتش بود که با خیال راحت در کنار مامانم به استراحت و گردش و مسافرت برسه .

       

- عصرها موقع اذان مغرب که میشه دلم یه جوری میلرزه ...

دلم یه جوریه که هیچ کسی نمی دونه علتش چیه . فقط خودم می دونم و بس ...

    

- هر از گاهی یه سری کامنت دارم که در مورد بچه دار شدن می پرسند ، پس همین جا میگم ...

پدرم خدابیامرز عاشق بچه بود و آرزوش بود که نوه هاش رو ببینه ، بغل کنه و از بودن باهاشون لذت ببره ، اما این اتفاق نیفتاد ، و با توجه به شرایط روحی خودم ، نمی گم که کلاً بیخیال بچه شدم اما اصلاً فعلاً دیگه بهش فکر نمی کنم و انگیزه ای ندارم براش ... چون حتی فکر کردن در موردش هم به شدت آزارم میده ... اما مطمئن باشید که اگر خبری در این مورد باشه شما دوستای دنیای مجازی جز نفرات اولی هستید که خبر دار میشین ...

    

- دوست دارم از طریق این صفحه از عزیز مهربون تشکر کنم ، چون همه جوره به فکر خوشحال کردن منه تا یه کم حال و هوام عوض بشه ... مثل سینما و کنسرت و گردش و رستوران و خرید کارتون و فیلم های مورد علاقه من ... ممنونم عزیز مهربونم

              

      

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390ساعت 13:46 توسط فیروزه نظرات (30)

         

 

"سلام...می خواستم یه کم باهات حرف بزنم...یعنی می خواستم یه چیزهایی از خودم برات بگم...راستش می خواستم بگم همون شب، ولی نشد...حالا شاید یه وقت دیگه...شاید هم اصلا پیش نیاد...فقط می خواستم بهت بگم...چیزهایی هست که تو نمی دونی ..."

       

  

         

 

        

 

        

        

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390ساعت 15:10 توسط فیروزه نظرات (2)

                 

چرا در اکثر مواقع : 

           

         

         

هرچی سنگه مال پای لنگه؟!

          

         

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390ساعت 08:48 توسط فیروزه نظرات (9)

        

              

   

نمی دونی که چه حالی داره قلبم

نمی دونی چه بغضی توی گلومه

نمی دونی که چه بی قرار و گریونم

وقتی دونه دونه عکسات روبرومه

نمی دونی چه قدر دستات رو کم دارم

نمی دونی چه قدر تنهایی بی رحمه

که وقتی نیستی توی آینه می بینم

یه فردی که شکسته و نمی فهمه

تموم ساعتها رو بی تو داغونم

تموم عمرم رو یاد تو می مونم

که واسه یک لحظه برگردی به این خونه

ببینی توی نبود تو چه دیوونه ام

بگو دستام رو میشناسی یا نه

نگو عطرم واسه تو آشنا نیست

بگو که هنوزم منو میشناسی

فقط نگو ، نگو که ناشناسی

دیگه دستای سردم نا ندارن

قلم رو روی کاغذی میارن

که به یاد تو ترانه بنویسن

همون فردی که بی تو بی قراره 

        

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 12:27 توسط فیروزه نظرات (5)


Design By : Pichak