من شکوفایی گل های امیدم را در رویا می بینم ...
و ندایی که به من می گوید:
دل قوی دار ، سحر نزدیک است ...
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا می بینم ...
و ندایی که به من می گوید:
دل قوی دار ، سحر نزدیک است ...
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست ،
وین حیات عزیز و گرانبهاست ،
لبخند چشم توست! 
هرچند با تبسم شیرینت
آنچنان از خویش می روم که نمی بینمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من ٬ وجود خدا را
آواز می دهد.
در جسم من ٬ تمامی روح حیات را
پرواز می دهد.
جان مرا - که دوریت از من گرفته است -
شیرین و خوش
دوباره به من باز می دهد.
فریدون مشیری
سلام ; گویند که سلام ، سلامتی می آورد و بر طرف کننده دشمنان است ; پس ، سلام . از جهت سلامتی و رفع و دفع بلیات و اعداء و طول عمر و آمرزش گناهان و ادای قرض و دین و فک اسیر و رد غریب و اصلح کل فاسد من امور المسلمین . انشا الله .
اما بعد ...
خاطرات زیبا و دلپذیر بسان شیرینی خنکی در روزهای گرم و دم کرده تهران حبس ابد ، که یاد آور بهمنی و نخجیر است قلب را صفا می دهد و حالی است دگر همچون شربت خاکشیر ، روح را نیز با سر انگشتان نرمش مرهمی می گذارد .
دل تنگم برای محبوب عزیزتر از جان و پاره تن که چند روزی است جهت تفرج و استراحت به دیار سرسبزش شتافته ( پناه برده ) تا پناهی باشد بر حافظ قلب احمد .
امر می فرماید بنویس . یا اینجا یا در بلاگ خودت . سمعاً و اطاعتاً . اما عزیز ، آن کنج خلوت درویشان که دیگر چیزی برای خواندن ندارد . حتی حمیرا نیز برایش نمی خواند . چرا که نوشتنم نمی آید . چه کنم که سانسور گریبانگیر می شود . نه از جانب خود که خود را نیز سانسور می کنم . بلکه از جانب محبوب ! صد البته مآل اندیش .
پس تو ای خواننده عزیز . بدان و آگاه باش که تا کنون 93 آپدیت که برایت نوشته بودم همه به سیاه چاله های دخمه گون این بلاگ سپرده شد تا فردا روزی که آزادی های مدنی در این بلاگ دوباره هویدا شود و گل ارکیده اش را بر سینه بچسباند . آن نوشته های دربند همچون فریاد های رسای آزادی و آرمان خواهی نسل بورژوا در چکاچک نبرد سیاه پوشان ، همچون نور خورشید بر تارک سیه این سرزمین .... ولوم بده به سیستمت حال ندارم! ...
پس کوتاه می نویسم و ذره ذره ، مانند قطره چکانی که با دقت سعی در ریختن یک قطره و فقط یک قطره برای سلامتی چشم عزیزی دارد . از مردم و اجتماع نیز نمی نویسم تا گریبان نوشته هایم را سانسورت نگیرد و چاک ندهد بسان جگر زلیخا . چرا که در این گیرودار که بی لباسی خود تفاخر شده و پیشرفت ، احمد چه کند که برجستگی خاصی ندارد! احمدی که جلالش را آریانی می داند ، نه آن جلالی که خواننده می فکرد برایش و هم دیاری محبوب است ، چرا که آل را نمی پسندم . جلال فصیح را می گویم که جلال آریانی است .
بس است دیگر . چند خطی شد آیا ؟ ... باز هم ؟ ... چشم ...
برای تعطیلات روزهای تعطیل که توفیق اجباری نیز حاصل می شود ، تفرج و استراحت ، مطالعه و موسیقی را پیشنهاد می کنم . جهت زوج های جوان نیز نسخه ای غیر از نسخه عطار پیشنهاد نمی شود . فقط زیاد بهشون زنگ نزنید ، بابا لابد خونه نیستن بر نمی دارن . تو مگه خودت ناموس نیستی ؟ ها ؟ اَدَ بورا تِهران دی ...
تفرج را در اطراف تهران ، چرا که قزوین- رشت طعنه زده به همت ! خب بنده خدا فرمون رو بچرخون برگرد . چه اصراری هست که علی و حوضش رو تنها بگذاری عزیز دل اهل کوفه ؟
استراحت را در خواب زیر بادهای خنک بعد از ناهار نمی بینم چون نامش بخور بخواب است . در کنار دوستان و خانواده لحظات آرام و با محبت . برای مطالعه استخوان خوک و دست های جذامی از مصطفی مستور مانند داستانک ها تاکسی سروش صحت است که خالی از لطف نیست در روزگار فست فود ها . مزه قهوه تلخ می دهد از نوع تُرکش با صدای امرا (Emrah) که فنا می کند . یا اندیشه های ماندگار از وین دایر که دیگر فکر قند و پودر لباسشویی در سر پرورانده نشود . برای موسیقی هم ترنج و خواب پرواز که اولی از محسن نامجو و دومی هم از بهرام سعیدی .
دیگر کافی است ؟ هان ؟ ... باشد . پس دعا می کنیم تا هیئت نیاید 4 ضرب زنان ...
برای نوشتنم هنوز چارچوب و قالبی پیدا نکرده ام پس چند نوشته اول خام است . برای ما نامه بنویسید و ما را از نقطه نظرات خویش آگاه کنید! باشد که آرام آرام مسیر خود را بیابیم . باز نیز سعی وافر دارم تا عاشقانه بنویسم . و نوشته ها و دلمشغولی هایم را به وبلاگ خود ببرم . ممنونم که خواندید تا اینجای کار را . راستی اگر فیلم افسانه پاییزی را ندیده اید ، خب ببینید . فیلم زندگی پنهان کلمات هم خوب است .
تا فرصت بعدی همه شما را به خدا و خدا را به شما می سپارم .
آهان .. هر برنامه مسابقه می خواهد!
سوال 20 سوالی این برنامه : چرا خانم های تازه ازدواج کرده با فرزندان کوچک حلقه ندارند ؟ ظریفی می گفت می فروشند برای مخارج خانه ، حلقه را گفتم هااااا !!!
علی دایی یک جمله گفت که 2 شنبه 20 خرداد بلافاصله از نوار مکالمه حدف شد : "این یک بازی خوب بود . خدا رو شکر می کنم که در شب شهادت حضرت فاطمه زهرا تونستیم به مردم ایران یک عیدی شیرین بدیم !!!!!" علی نکن این کارو با دل مردم ... این روده هست نه پیچ و خم چمستان ...
عزیز مهربون - ۱۳/۳/۱۳۸۷
پنجشنبه ای که گذشت جشن نامزدی آقای خان داداش بود ...
این چند وقت به خرید و آماده کردن وسایل و مقدمات جشن گذشت ...
خدا رو شکر ، همه چی عالی و به بهترین نحو برگزار شد ...
انگار که یه نیروی ماورائی همه چیز رو تحت کنترل خودش داشت ...
شب قبلش تا صبح رعد و برق و طوفان بود و از اون جایی که قرار بود میز شام در حیاط چیده بشه همه نگران بودیم اما خدا رو شکر ، هوا خیلی خوب شد ...
خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت ...
بعد از کیک و شام هیچ کدوم از مهمون ها دلشون نمی اومد که خداحافظی کنن و برن ... همه نشسته بودن و منتظر بودن که باز هم ارکستر آهنگ بزنه و بزن و بکوب شروع بشه ...
اینجانب هم از همون اول مجلس مچ پام درد گرفت و مجبور شدم کفش ام رو عوض کنم و صندل بپوشم ... صندل هم پام رو زد و در کمتر از نیم ساعت انگشتای پام تاول زد و مجبور شدم دمپایی! بپوشم...
حالا من رو تصور کنید که با این تیپ و پای دردناک! هم رقص چاقو و هم رقص انگشتر رو انجام دادم و کلی هم سر شاباش (یا شادباش؟!) با آقای خان داداش چونه می زدم و بیخیال نمی شدم! ...
یه مراسم سنتی (محلی) به اسم قند بشکنان* هم توسط عمو انجام شد ... نمی دونم کسی راجع به این رسم چیزی میدونه یا نه ... اما نتیجه این شد که 5 تا عروسی در خانواده مون در پیش هست! ...
این بود خلاصه ای از مهمترین خبر این چند وقت ...
در روز شیرینی خوران یا نامزدی خانواده داماد سینی ای رو به عنوان پیشکش برای عروس می بره و محتویات این سینی شامل یک قواره پارچه ، انگشتر نشون ، کله قند و شیرینی و نقل هست که یکی از اقوام داماد سینی رو روی سرش میزاره و وسط مجلس میرقصه و شاباش جمع می کنه . بعد یکی از بزرگان فامیل داماد چند جمله ای صحبت می کنه و این وصلت رو به خانواده عروس و داماد تبریک میگه و آرزوی خوشبختی برای این دو جوان می کنه و بعد از سایر بزرگان مجلس اجازه میگیره تا مراسم قند بشکنان رو انجام بده .
اون فرد در جایی نزدیک جایگاه عروس و داماد ، رو به قبله می ایسته و با تیشه به قند ضربه میزنه تا کله ی قند بشکنه . هر کسی که کله قند رو زودتر برداره و به خانواده داماد تحویل بده شاباش خوبی دریافت می کنه . این کله قند در روز عقد بر روی سر عروس و داماده سابیده میشه .
دوباره با تیشه به کله قند ضربه زده میشه تا شکسته بشه . این بار تکه قند هرجایی که افتاد کسی نباید بهش دست بزنه تا اون فردی که مراسم رو انجام داده از جایی که خودش ایستاده تا محل تکه قند رو وجب کنه . تعداد وجب ها نشون دهنده تعداد عروسی جوان های فامیل هستش .
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
فروغ فرخزاد