Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers تو را من چشم در راهم ...

تو را من چشم در راهم ...

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ، گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ...



روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دیشب رفتیم خونه مادر شوهر گرامی برای دیدنی ... 

ازشون خداحافظی کردیم برای سفر ... 

صدقه کنار گذاشتن و از زیر قرآن ردمون کردن ... 

بعد چون یه کمی ته دلم گشنه اش بود و هوس پیتزا کرده بودم ، به عزیز مهربون پیشنهاد دادم بریم پیتزا بخوریم ... 

عزیز مهربون نه نگفت اما استقبالش هم جدی نبود ... 

پیش خودم تصمیم گرفتم که بریم چیگر بخوریم که عزیز مهربون هم خیلی دوست داره! ... 

و چون سکان ماشینمون دست من بود ، رفتیم جیگرکی و جیگر خوردیم و نزدیک ۱۰ هم رسیدیم خونه مون ... 

دیشب رکورد بیداریمون توی چند وقت اخیر بود ! ... 

تا یه کم خونه رو جمع و جور کردم و خوابیدیم ساعت ۱۱ شده بود! ... 

         

پ.ن:

روز دوم سفر ماه عسلمون رفتیم رامسر ... عصرش که برگشتیم ویلا من به شدت لرز کرده بودم و سردم بود ... کلی لباس پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم ... عزیز مهربون محکم بغلم کرد و دو تا پتو روی من کشید تا گرم بشم ... تلویزیون هم روشن بود و کارتون "پونیو روی یک صخره" در حال پخش بود ...  

    

    

خلاصه فیلم : "پونیو" یک پری دریایی است که خانه ی زیر دریای خود را ترک میکند تا به یک انسان بدل شود. او با پسری به نام سوسِکه 5 ساله ملاقات میکند و با وی دوست میشود و شروع به تغییر شکل برای تبدیل شدن به یک دختر واقعی میکند. پدر پونیو که دل اش برای وی تنگ شده است از نیروهای دریا و طوفان استفاده میکند تا پونیو را بازگرداند. سوسِکه تلاش میکند تا پونیو را نزد خود نگه دارد ... 

باد تندی میومد و صدای برخورد باد به دیوارهای ویلا با صدای موج های دریا قاتی شده بود و به شدت ترسناک بود ... 

توی یک ساعتی که توی بغل عزیز مهربون بودم و با هم کارتون رو نگاه می کردیم به حدی گرم شدم که دیگه کم کم بلند شدم و پتوها رو کنار زدم ... عزیز مهربون همه گرمای تنش رو به من میداد تا گرم بشم و از گرمای زیر پتو خیس عرق شده بود ... خلاصه اینکه از اون روز به بعد وقتی من سردم میشه و لرز می کنم ، عزیز مهربون بهم میگه: بیا توی بغلم "پونیوی من" تا گرمت کنم ...  

این همه گفتم تا اصل موضوع رو بگم ... 

من خیلی سردمه و لرز کردم ... 

بعد از ارسال این پست میرم که به شوفاژ بچسبم ... 

عزیز مهربون جونم کجایی که پونیوت لرز کرده! ...  

       

       

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن 1388ساعت 10:45 توسط فیروزه نظرات (10)|

 مهمونی چهارشنبه به خوبی برگزار شد ... 

قرار بود که مهمون ها برای خواب هم پیشمون باشند ولی نموندند! ... 

        

پنجشنبه عزیز مهربون تا ساعت ۸ سر کار بود به خاطر همایشی که توی شرکت برگزار میشد ... 

دیگه تنهایی دلم داشت توی خونه می پوسید ... 

اینقدر با خودم فکر و خیال های منفی و مثبت کردم که دیگه نزدیکای ساعت ۶ حالم بد شده بود ... 

به عزیز مهربون زنگ زدم و گفتم که منتظرم باشه و میرم دنبالش که هم هوایی به سرم بخوره و هم یه دوری با هم توی خیابونا بزنیم ... 

حکیم به خاطر بارون ترافیک بود ...    

ساعت ۲۰/۷ رسیدم جلوی شرکت و منتظر عزیز مهربون شدم ...

کلی ابی گوش دادم تا ساعت ۱۵/۸ که عزیز مهربون اومد ... 

یه کم توی خیابونا گشتیم و رفتیم پاتوقمون و برای شام کباب خوردیم و ۳۰/۹ هم خونه بودیم ... 

       

جمعه هم خونه دایی کوچیکم دعوت بودیم ... 

کلی دختر کوچیکه داییم رو چلوندیم و خوردیمش از بس که شیرینیه (۲۶ بهمن یک سالش میشه) ...  

              

خیلی سردمه ... 

روزها توی شرکت همش می لرزم ... 

وقتی که کاری ندارم از پشت میزم تغییر مکان میدم به کنار شوفاژ ... 

خدا رو شکر خونه نقلی مون خوب گرمه و سرمای اینجا رو جبران می کنه ...  

     

دیشب برای شام کوکو سیب زمینی درست کردم ... 

کوکو ها رو توی ماهیتابه ریختم و اومدم جلوی تلویزیون پیش عزیز مهربون نشستم ... 

چند دقیقه که گذشت احساس کردم بوی قورمه سبزی میاد! ... 

از عزیز مهربون سوال کردم تا ببینم حسم درسته یا نه ... 

یهویی یاد کوکو ها افتادم! و ریشه بو کشف شد! ... 

کوکوهای در حال جزغاله شدن در روغن بودند و چون پودر آویشن بیشتر از دفعه های قبل توی مواد ریخته بودم ، به نظر بوی قورمه سبزی (یا سبزی در حال سرخ شدن) میومد ...  

خلاصه که به موقع به داد غذام رسیدم ...     

   

به امید خدا عصر چهارشنبه ما (من و عزیز مهربون) ، مامان و بابا و داداش کوچیکه ، خان داداش و خانومش ، یکی از دایی هام به همراه خانواده اش عازم بندرعباس و قشم هستیم ... 

امیدوارم که سفر خیلی خوبی باشه ... 

چون همه مون یه جورایی نیاز به تجدید روحیه و قوا داریم ... 

بیشتر از همه بابای عزیزم ...  

امشب باید یه لیست از وسایلی که برای سفر لازم داریم رو تهیه کنم و کم کم بار سفر رو ببندیم ... 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1388ساعت 10:51 توسط فیروزه نظرات (14)|

دیروز عصر بعد از کار یه سر رفتم پیش مامان اینا ... 

عزیز مهربون هم از سر کار اومد ... 

یه کم پیششون بودیم و بعد پیاده اومدیم تا خونه مون ... 

یه مسیر ۱۰ دقیقه ای نزدیک به نیم ساعت طول کشید ... 

چون عزیز مهربون کفش راحت پاش نبود و منم حال جسمیم خوب نبود و حسابی قِل قِل خوردیم ...   

توی راه چند بار خدا رو شکر کردیم که ماشین داریم ... 

بدون ماشین خیلی سخته واقعاْ ...

خونه که رسیدیم با کمک هم ملحفه های تختمون رو عوض کردیم ... 

ملحفه پتوی مهمان رو باز کردم که بشورم ... 

دو بار ماشین لباسشویی رو زدم و همش فکرم به این بود که در زندگی کارمندی اکثر کار با وسایل برقی در زمان اوج مصرف هست! ... 

بقیه خونه رو با کمک عزیز مهربون تمیز کردیم ...  

البته به خاطر همون خاله ی عزیز (که معرف حضور همه هست!) چند باری هم با عزیز مهربون بداخلاقی کردم ... 

خودم ناراحت میشم از این وضعیت و سعی می کنم که کنترلش کنم اما گاهی واقعاْ دست خودم نیست ... 

یه بسته گوشت چرخ کرده و یه بسته آلبالو از فریزر بیرون آوردم و توی قسمت یخ زدایی یخچال گذاشتم برای شام امشب ... 

شب هم ساعت ۴۵/۹ خوابیدیم ... 

     

امشب مهمون داریم ...  

قراره که برای مادر شوهر آلبالوپلو درست کنم ... 

چون عصر باید برم خرید و زمانم کمه ، صبح موقع اومدن به سر کار مواد اولیه اش رو بردم خونه مامان اینا تا مامان زحمت درست کردنش رو بکشه و من فقط برنج رو دم کنم ...  

صبح هم بعد از رفتن عزیز مهربون ، همزمان با ویکتوریا دیدن ، ملحفه شسته شده رو به پتو سوزن کردم ... 

دیگه همین ... 

      

پ.ن: دارم سعی می کنم روزمره نویسی کنم اما زیاد حس خوبی بهم نمیده!!! ...

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388ساعت 11:22 توسط فیروزه نظرات (18)|

دیشب توی بغل عزیز مهربون جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و سریال خواهر دوست داشتنی رو می دیدم و هر از گاهی یه پاستیل خرسی میوه ای میذاشتم گوشه لپم ...  

تازه کلی هنر به خرج می دادم و رنگ ها رو هم قاتی پاتی می خوردم ببینم چه مزه ای میشه توی دهنم! ...

۸-۷ تا پاستیل خورده بودم که دیدم گلوم خیلی میسوزه ... 

گفتم شاید شیرینیش گلوم رو زده ... 

چند دقیقه گذشت ، بهتر نشدم و احساس خفگی بهم دست داد و نفس کشیدن سخت شده بود ... 

بلند شدم ... هی آب گلوم رو قورت دادم تا به مشکل فنی پیش اومده پی ببرم! ... 

یه تیکه پاستیل گوشه ی لوزه و گلوم (حلق) گیر کرده بود و داشت خفه ام می کرد ... (مثل تیغ ماهی که توی گلو گیر می کنه!)

عزیز مهربون با نگرانی می گفت : خوبی؟ چی شده؟ آب بیارم بخوری؟!   

فقط تونستم بگم یه کم آب و یه تیکه نون بیار برام ... 

بالاخره با قورت دادن نون و خوردن آب اون تیکه پاستیل رو نجات دادم و به سمت معده هدایتش کردم! ... 

عزیز مهربون میگه می دونی تو بنده ی چی هستی؟! ...  

چند تا حدس زدم که همش غلط بود ... 

عزیز مهربون گفت: خانومم شما بنده شکمت هستی! ...  

منم با قیافه حق به جانب گفتم تقصیر خودت بود ... 

داشتی غصه می خوردی که چرا من دیگه شیرینی و شکلات دوست ندارم و نمی خورم و میلم به طرف لواشک و چیزای ترش رفته! ... 

منم برای اینکه دلت نشکنه پاستیل آوردم که بخورم ! ... 

خلاصه اینکه اینجانب ، بنده ی شکم ، نزدیک بود به خاطر یه پاستیل ناقابل خودم رو به کشتن بدم ...

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388ساعت 10:11 توسط فیروزه نظرات (14)|